دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

من الغریب الی الحبیب

سلام حبیب. سلام حبیبِ خوبِ مهربانم. همینطور نشسته بودم لب پله های حیاط و به شمعدانی هایم نگاه میکردم که یادت افتادم. راستی چند وقت است برایت نامه ننوشته ام؟ دلم برایت تنگ شده بود حبیب. برای حرف زدن با تو. برای خوبیِ خوشرنگِ پیوند خورده با اسمت.

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم دستانت را بده لطفا. میخواهم دستانت را بگذارم روی قلبم. روی این داغیِ سوزان. دست های تو بارانند حبیب. بارانِ مهربانِ آرامشت را ببار بر قلبم. دلم گرفته حبیب. دلم این بار نه برای تو که برای خودم گرفته.

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم در این مدتی که از نامه ی آخرم میگذرد چقدر دختر بدی شده ام که هیچ کس باورش نمی شود عاشقانه های من نذر تواند همه. حبیب چقدر این دخترک به دنیا آلوده شده در این با تو نبودن ها که همه عاشقانه هایش را برای مخاطبی جز تو میدانند.

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم. سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت، برایم و برای دنیایمان. آخ حبیب، آخ... چقدر بد شده ام که کسی باورش نمی شود این عاشقانه ها نذر چشمان کسی جز تو نیست؟ چقدر دور شده ام که وقتی عاشقانه می نویسم این مردم گمان می برند دل در گروی پسری از این قبیله دارم یا چشم انتظارِ آمدن شاهزاده ای، از غمِ فراق مینویسم.

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم مرا چه شده؟ چه شده که هیچ کس بویِ پیراهنت را از لا به لایِ سطر سطرِ خیسِ این دفتر نمی شنود. حبیبِ غریبم. حبیب چقدر فاصله گرفته ام از نگاهت که مردم گمان می برند این چشم ها می توانند عاشقِ نگاهِ پسرکی باشند.

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم به جانِ عزیزت قسم که من بر عهده گذشته ام هنوز. بخدا راست میگویم حبیب. به اشکِ چشمانم نگاه میکنی؟ مبینی اشکهایم را؟ به اشک هایم قسم من هنوز همانم. همانی که هیچ وقت حتی ردِ نگاهش از چشم های هیچ نامحرمی نگذشت. حبیبم بیا. بیا و این چشم ها را بگیر از من. من چه میخواهم این چشم هایِ بی تو را آخر؟

حبیب! حبیبِ خوبِ مهربانم بیا چشم هایم برای تو. چشمی که یار نبیند کور تر بهتر. آخ حبیب، آخ... دلم گرفته برایِ این خودمِ دور از تو. این شهرِ بی تو به چه دردِ من میخورد حبیب؟ بیا حبیب. بیا و روی تمامِ این عاشقانه ها مُهر نگاهت را بزن که مردم گمان نبرند این منِ خسته، دل در گرویِ چشمِ نامحرمان دارد. بیا خیر حبیب، بیا... بیا که در این سرا جز تو محرم نیست...



پی نوشت:

مرا بگیر آتشم بزنو

جان بده به منو...

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan