آسمون مهتابی
هوا بارونی
زیر صدای یه بیکلام
توی ماشین
کنار هم
مگه خوشبختی غیر اینه؟
- دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۸:۲۳
"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "
از جمله رسالت های خواهر ته تغاری بودنم میشه به مرتب کردن موهای پشت گردن و دم خطِ جناب برادر اشاره کرد.
اعتراف میکنم که بعد از این کار، حسِ بدجنسانه ی پس گردنی زدن در انسان دو صد برابر میشه :))
اگر بگویم بعد رد کردن نوجوانی دیگر درباره اش فکر نمیکنم دروغ گفته ام
اگر بگویم دیگر هزار فکر مثبت و منفی درباره اش در ذهنم نمی چرخد دروغ گفته ام
بعد بیست سال هنوز هم وقتی فاطمیه از راه می رسد مثل مار گزیده به خودم میپیچم
مثل انسان های سردرگم مدام دور خودم میچرخم
نه این که فکر کنید بخواهم بگویم آدم خیلی درست و حسابی ای هستم و از درک این داغ، این مصیب عظیم با این حالات درگیرم نه...
کجاست معرفتی که این درد را درک کند. کدام آدم درست حسابی ای که لایق مردن از این غم باشد
من فقط بعد بیست سال هنوز با خودم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام و این درد را هر سال با خودم یدک میکشم
هنوز هم حکمت خواب مادرم قبل از اینکه بداند اصلا منی در این دنیا هستم را نمیفهمم. این که چرا روز شهادت حضرت مادر بدنیا آمده ام را نمیدانم. و هنوز وقتی میخواهم خودم را خطاب قرار دهم کمی مکث میکنم و بعد با خودم میگویم:«لیاقت به دوش کشیدن اسم "فاطمه سادات" را با خودت داری؟»
سوم دبیرستان که بودم استاد معارفی داشتیم که خیلی دوستش داشتم. یک خانم میان سال و مهربان که همیشه لبخند روی لب هایش داشت و میشد نور ایمان قلبی اش را در چهره اش دید. روز آخر مدرسه دفترم را دستش دادم و خواستم برایم نکته ای بنویسد که آویزه ی گوش کنم برایم چیزی نوشت که سالهاست چهار ستون بدنم را می لرزاند. این بود:
فاطمه ساداتِ عزیزم. سیداولاد پیغمبر، سعی کن به گونه ای عمل کنی که باعث افتخارشان باشی. یادت نرود که فرزند آنها هستی، آخر انسانها ار فرزندانشان توقع بیشتری دارند. پس سعی کن در هر کاری نهایت تلاشت را بکنی و دل امام زمانت را شاد کنی ان شاء الله.
از روزی که بگویند حضرت زهرا سلام الله علیها وارد صحنه ی محشر شدند و من روی سر بلند کردن نداشته باشم....
فکر کنیم یکم:
حضرت فاطمه سلام الله علیها همون کسی هستن که برای حمایت امامِ زمانشون جان فدا کردند. حالا ما برای امام زمانِ خودمون چه کاری کردیم؟
پی نوشت:
مدیونِ لطفِ مادرِ این خانوده ایم...
پی نوشت تر:
فاطمیه که می رسد نمیدانم حکمتش چیست اما دلم روضه خوانِ امان حسن علیه السلام می شود
شاید هم میدانم اما نمیخواهم به روی خودم بیاورم...
الهی بشکنه دستِ مغیره...
پی نوشت ترین:
فکر کن غیرت الله باشی، دستتو ببندن و جلوی چشمات...
خواهش نوشت:
برای تسلی قلبِ داغدیده حضرت حجت خیلی صدقه بدید این شب و روز ها...
به چشم هایم خیره شد
ساده لوحانه عاشقش شدم
و نفهمیدم که او؛
آمده بود تا،
فال عشق دیگری را
از قهوه ی چشم های من بخواند ...
پی نوشت :
و حال سالیانیست که در من
دیکتاتوری نفس می کشد
با چشم هایی
قهوه ای
نقطه چینم که رو به پایانم
از تموم نگفتهها خستم
بس که بعد تو ساکتم حتی؛
این سکوتم کلافس از دستم
زنده بودن بهانه میخواستُ
زندگیم بعد تو بهانه نداشت
حالا چن ماهه دیگرون میگن
طفلکی خواهرش چه حالی داشت
بعد تو با بهار من قهرم
زندگیم رو زمستونا زومه
اونقده بغض تو گلو دارم
انگاری بار یه جهان رومه
وقتی داشتی میرفتی میگفتن
غیرتش ارثیه از آباشه
شنیدم مرد همسایه میگفت :
این پسر خیلی شکل باباشه
دل من لک زده برای تو باز
محض آرامش دلم داداش
یک شبی رو بیا به خوابم باز
مثل اون قبلنا کنارم باش
قاب عکست رو طاقچهی خونس
چقد آروم و خووووب میخندی
چن ماهه چش به راهتم پس کی
راه این غصهها رو میبندی ؟
بوی یاس و گلاب پیجیده
رد پاهات جامونده رو قالی
عکس تو رو طاقچه اما حیف
جای تو بین ماها باز خالی ...
پی نوشت :
سلام الله علی قلب زینب الصبور
دل نوشت :
ما بیخیال مرقد زینب سلام الله علیها نمی شویم ...
بقول حانیمون :
شما دست به دعا شین ، من چشم امید دارم به استجابتش ...
همان جور که نشسته ام بین آلبوم های جور واجور و قد و نیم قد قدیمی و جدید و غرق در اتفاقات داخل عکس ها هستم چشمم خورد به آن عکس گوشه ی چپ آلبومِ سبز گل گلی و از فکری که بعد از دیدنش به ذهنم خطور کرد از تهِ تهِ دل ازیک جایی مثل عمقِ وجود شروع به خندیدن کردم. در عکس چیز خنده داری نبود. شاید هم در مثبت اندیشانه ترین حالت ممکن لبخند داخل قابش یک خاطرات بغض آور را تداعی میکرد اما من همان جور عکس قدیمی را نگاه میکردم و بلند بلند به دختر بچه ی مظلوم، سر به زیر و خجالتی داخل قاب دوربین میخندیدم.
«هیچ وقت توی زندگی تان سعی نکنید تا بچه ی خیلی خوبی باشید...» این را دختر خجالتی و آرام داخل تصویر به شما میگوید. یک بچه ی مظلوم، بی صدا و بی آزار شاید در نگاه اول خیلی گوگولی و خوب بنظر برسد و همه با دیدنش کلی ابراز محبت کنند که وای خدای من چه بچه ی ساکت و خوب و عاقلی و یک لبخند کشدار هم تحویل صاحاب بچه بدهند اما... اما من همچنان به قوت میگویم هیچ وقت سعی نکنید بچه خوبِ ی ماجرا باشید !!
بچه ی خوب بودن شاید اولش خیلی درخشنده و خوب و خاص بنظر برسد ولی کم کم همه چیز تغییر خواهد کرد. مثلا شمایِ بچه خوب بعد از مدتی کم کم درخشانی تان را در جمع از دست میدهید و این خوب بودن و آقا یا خانوم بودنتان تبدیل میشود به یک وظیفه. بعد از مدت کوتاهی دیگر کسی از شما درباره ی علاقه ها و دوست داشتنی هایتان سوال نمی پرسد و در حالی که از دیدن آب زرشک لب و لوچه تان آب افتاده و دلتان قیژ و ویژ میرود یک بستنی قیفی گنده میدهند دستتان و شما چون بچه خوبِ هستید باید در سکوت لبخند بزنید و در حالی که چشمتان دنبال آن لیوان پر از آب زرشک خوشرنگ است بستنی قیفی دوست نداشتنی داخل دستتان را لیس بزنید.
اگر بچه خوبِ یک جمع باشید کم کم همه یادشان می رود از شما هم سوال پرسند. که مثلا فلان غذا را دوست داری؟ یا دوست داری آن کانال و فلان برنامه اش را تماشا کنی!؟ و حتی تر این که نظرت درباره ی جایی که میخواهند بروند سفر را هم نمیپرسند. چرا ؟!چون شما همیشه بچه خوب ِ بودید و هر کاری که خانواده کردند و هر چیزی که انتخاب کردند و هر جا که رفتند را بی چون و چرا پذیرفتید.
بچه خوب ِ بودن شاید در نگاه اول چیز خوبو دوست داشتنی بنظر برسد ولی بچه خوب ها کم کم در طول زمان درخششان را از دست خواهند داد و بعد مدتی به یک جایی میرسند که دیگر نظرشان برای هیچ کس مهم نخواهد بود و دیگر کسی نمیبیندشان. بچه خوبِ بودن به قدر بچه بد ِ بودن دوست نداشتنی و به درد نخور است. همیشه سعی کنید یک چیز بین این دو باشید گاهی آرام و ساکت و عاقل و گاهی هم شر و شور و پر سر و صدا و دیوانه...
تجربه نوشت :
از ما گفتن بود..
پی نوشت :
بچه خوبِ ها همیشه لبخند میزنند
و برای همین هیچ کس هیچ وقت نمیفهمد چقدر حال دلشان خوب نیست
چقدر لبخند هایشان درد میکند ...