دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

شکستگی

طبق معمول مشغول بدو بدو هستم که ناگهان در میانه ی راه متوقف میشوم. برمیگردم به سمتش. توی چشم هایش نگاه میکنم. چقدر شکسته شدی دختر. شکسته! شاید بهترین و تنها واژه ای باشد که حال و روز اینروزهایم را توصیف میکند...

+
ای زندگی به ساحلِ امنی رسان مرا...

وقت افتادن تو، ایل و تباری افتاد...

امشب یه چیز جالب فهمیدم مامان یهویی بعد بیست سال برام تعریف کردن که وقتی مشخص شد منی در میونم پدر گفتن اسم من بشه فاطمه سادات. گفتن ایشون مخالفت کردن. گفتن من گفتم نه. اسمش سنگینه خیلی. خصوصا برای بچه. گفتن میخواستم اسمتو بذارم حانیه یا شیما. گفتن موقع زایمانم شده بود. باید بدنیا میومدی. گفتن دکترا میگفتن اوضاع خطریه. بچه باید بدنیا بیاد اما هیچ کدوم از علائم زایمان وجود نداره. میگفتن دیگه همه دکترا نا امید شده بودن. میگفتن بهشون گفتن اگر اینطور پیش بره بچه میمیره. میگفتن یهو یادم افتاد تو شب وفات حضرت زهراییم. میگفتن گفتم: خانم جان ببخشید، اشتباه کردم اگر بچه سالم بدنیا بیاد اسمشو میذارم فاطمه سادات. میگفتن اینو که گفتم علائم زایمان یکی یکی مشخص شدن. میگفتن حق اذان صبح بود که بدنیا اومدی. و من همچنان تو سکوت فکر میکنم...

باشه؟

نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم

من ک هیچ جایی بجز توو بغلت گریه نکردم...

برسد به دست های کوچکش (۴)

برای تکلیفی باید مینوشتم دلم میخواهد در بیست و پنج سالگی ات چگونه آدمی باشی و به کجا رسیدی باشی؟

دانه ی سرخِ دلم! بار ها و بارها این تمرین را با خود مرور کردم. با فاصله های زمانی مختلف درباره اش فکر کردم و هر بار به همانی رسیدم که در لحظه اول برایت خواسته بودم.

زیبای دوست داشتنی ام! باید این حقیقت را بدانی که فارغ از تمام این تکلیف ها که بهانه ای بیش نیستند من در تمام سال های زندگی ام، در تمام سال هایی که تو تنها یک رویای بالقوه ی دور در منتهی الیه دنیای دوست داشتنی ام هستی، برای تحقق آرزوهایی که برایت در سر دارم حواسم به تک تک رفتار هایم هست و تمام تلاشم برای این که یک انسان با اخلاق، بنده ای شکرگزار و یک مهربانِ مسئولیت پذیر باشی...

خوبِ آسمانی ام! آسوده باش و این را بدان که گرچه من همچنان همان دخترکِ ارغوانیِ رویا پرداز هستم و به آرزو ها می اندیشم اما بیشتر از آن به اصالت عمل معتقدم و برای آینده ی روشنت مدت هاست که محکم قدم برمیدارم...

اویِ من

نشسته بود داشت با خودش حساب کتاب می کرد. گفتم:«چیو حساب می کنی حبیب؟» گفت:«همه آدما تو عمرشون به داشته هاشون اضافه می کنن، ولی من امروز اولین نداشتمو بدست آوردم.» گفتم:«مگه می شه نداشته رو داشت؟» گفت:«آره میشه، مثلا وقتی یکی رو دوست داری و نداریش به نداشته هات اضافه شده. چون دوستش داری، ولی خودشو نداری. همیشه هست باهات، اما نیست.» پرسید:«تو چی؟ نداشته نداری؟» گفتم:«چرا یه نداشته بزرگ دارم که هر روز دارمش و ندارمش. چیکار کنم با نداریم حبیب؟» گفت:«قرآن بلدی؟» گفتم:«آره یکم» خوند:«یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» بعد گفت:«فقط خودشه که همه چی داره برو در خونه‌شو بزن...»

ماه گرفتگی!

آفتاب قرمز بود و آسمان کبود.
نکند کسی سیلی زده باشد به صورت آسمان؟
اصلا مگر می شود آفتاب را سرخ کرد؟
نمی دانم...

پی نوشت:
خدا کند دروغ باشد...

پی نوشت تر:
از داغِ خسوفِ ماهِ بی جانِ علی
 حق دارد اگر ماه بگیرد امشب...

?Try, cry! Why try

آدمای توی دایره زندگیتونو دق ندید که بعدا وقتی تو شرایط سخت افتادن واسه شون گریه کردن خیلی مضحکه...

you raise me up

I am strong, when I am on your shoulders...

eye contact

هوا سرد بود. بحدی که دست های مشهور به بخاری سیار من از شدت برودت هوا بی حس شده بودند. قدم زنان به راه افتادیم. اولین کافه را در سکوت رد کردیم. گویی چیزی نهان در وجودمان ما را بهم متصل میکند. که ما را بی نیاز از ادای هر کلمه ای میکند. به دومین کافه که رسیدیم در سکوت در را برایم باز کرد. داخل شدیم. منتظر ماند تا صندلی مورد نظرم را انتخاب کنم. به سمت قسمت انتهایی کافه حرکت کردم. جایی نزدیک آن تابلوی بزرگ که با خط خاصی داخلش نوشته شده بود:
"It has talked about addiction. Cocaine,morphine,heroin I don't know! just realized that author's information isn't enough, he hasn't mentioned your eyes."
هردو در سکوت پشت میز نشستیم. بعد گذشت چند ثانیه پسرک جوانی با لبخند صمیمی بر لب منو را دستمان داد و رفت. همچنان در سکوت نگاه میکردیم. پسرک بعد چند دقیقه با اشاره ی چشم او به سمتمان آمد. بی آنکه حرفی زده باشیم گفت:«دوتا هات چاکلت لطفا و یه تارت توت فرنگی» پسرک نگاهی به من انداخت. انگار که منتظر تایید من باشد. لبخند زدم. پسرک سری به نشانه رضایت تکان داد و رفت.
پشت میز نشسته بودیم و سکوت تنها حرف حاکم بینمان بود. تا به حال تجربه اش نکرده بودم. در سکوت محض حرف زدن را میگویم! سکوت کرده بودیم و حرف میزدیم. چشم ها. چشم ها. چشم ها... اعضای عجیبی هستند. بهشان اجازه بدهید گاهی هم آن ها  باهم مشغول گفت و گو شوند. و ما این اجازه را دادیم. با آرامش تمام شکلات داغ هایمان را نوشیدیم و گذاشتیم چشم ها درد و دل هایشان را بکنند. برش آخر تارت توت فرنگی برای او بود. یعنی حساب که میکردی طبق قاعده ی" یکی من یکی تو" آخرین برش به او میرسید. داخل کیف مشغول پیدا کردن جعبه دستمال کاغذی ام بودم که تکه آخر تارت را با چنگال به سمت من گرفت. در سکوت به چنگال حامل تارت توت فرنگی اش لبخند زدم و چنگال را آهسته داخل دهانم گذاشتم. تکه ی آخر را آرام تر از همیشه جویدم. درست مثل سرودن یک شعر. همانقدر دقیق و با احساس. مزه ی عجیبی میداد. عجیب و دوست داشتنی...
پسرک که برای بردن لیوان ها و ظرف تارت به سمتمان آمده بود نگاهمان کرد و لبخند زد و رفت. دلم شعر میخواست. اما دلم نمیخواست حرفی بزنم و سکوت را بشکنم. نگاهش کردم. دستش را داخل کوله ی مشکی اش برد و کتابی را با دقت انتخاب کرد و بیرون آورد. دیوان شعر بود. چشم هایم برق زد از دیدنش. نگاهم کرد. لبخند زد و چشم هایش را باز و بسته کرد برایم و مشغول ورق زدن برگه های کتاب شد. دست هایم را گذاشتم زیر چانه ام و منتظر به صورتش خیره شدم. به این فکر کردم که چقدر مردِ کتاب خوانِ وجودش را دوست دارم. انگار عینیت دقیقی از علایق من باشد. حتی فرم کتاب ورق زدنش. حق جدیت خاص جا خوش کرده روی تک تک اجزای صورتش وقتی دنیال چیزی داخل صفحه های کتاب میگردد. مردی که با دیدن کتاب ها چشم هایش برق بزند. او دقیقا همان منِ دوست داشتنی درون من بود که حالا در حقیقت حلول کرده بود.
بعد چند دقیقه ای نگاهش را از کتاب گرفت. با دیدن من که همانطور در سکوت زل زده بودم به او بی صدا خندید. انگار که شعر مورد نظرش را پیدا کرده باشد نگاه اجمالی دیگری به صفحه ی کتاب انداخت و بعد ساعت ها سکوت شروع به خواندن کرد. همانطور با دست های جا خوش کرده زیر چانه با دقت به او گوش سپرده بودم که رسید به آن بیت لعنتی شعر. با او زمزمه کردمش:«درد واژه نیست. درد نامِ دیگرِ من است...» و نتوانستم ادامه شعر را با او همراهی کنم. به بهانه ی پیدا کردن گوشی ام سرم را به سمت کوله سرمه ایم برگرداندم. دستش را زیر چانه ام گذاشت و به سمت خودش برگرداند. با نگاهش خواست که مثل قبل باشم. مانند دختر بچه های مطیع دوباره دست هایم را زیر چانه ام گذاشتم و در سکوت نگاهش کردم. بیت را دوباره تکرار کرد. بی اختیار چیز داغی گونه هایم را سوزاند. آرام آرام خواند. قطره قطره چکیدم. انگار که داغی اشک های من او را سوزانده باشد صورتش گل انداخته بود. نیم ساعتی که گذشت در همان سکوت از روی صندلی هایمان بلند شدیم. هوا سرد بود. دست کش هایش را از داخل کوله اش بیرون آورد و گرفت به سمتم. خواستم بگویم:"بابتـ.." که نگاهم کرد و نگذاشت چیزی بگویم. بقیه مسیر را هم این سکوت بود که حرف میزد...

شادم که میگذرند این روز ها...

ما در اوجِ تفاوت خیلی شبیه به هم هستیم. همین که هر دومان درست وسط لحظات سخت زندگی تصمیم میگیریم همه چیز اطرافمان را گردگیری کنیم و تحولات اساسی به ظاهر زندگی مان بدهیم. همین که در اوج حال جسمی بد اینقدر حال دلمان خوب است که خودمان باید دست اطرافیانمان آب قند بدهیم. همین که بلد نیستیم خودمان را لوس کنیم. همین که یاد نگرفته ایم بلند بلند گریه کنیم و در درون خودمان میشکنیم و به دیگران لبخند میزنیم. همین که هردومان از مرگ نمیترسیم و راحت از مردن خودمان حرف میزنیم. همین که...


حس میکنم این روز ها زندگی شده است یک نوع سرطان بد خیم. سرطان بدخیمی که متاستاز داده و دارد نرم نرم تمام جغرافیای تنم را اشغال میکند. آنقدر بدخیم که هر نفس کشیدنی یک گرم از بودنم کم میکند. حس میکنم بعد این همه سکوت، بعد این همه امیدواری دادن های پشت تلفنی به فک و فامیا، بعد این همه آرام کردن مامان و پاک کردن اشک هایش، بعد این همه بدو بدو برای روی مدار ماندن شرایط خانه و غذای بیرونی نیاز نشدن ذکور منزل، بعد این همه لبخند زدن و قوی بودن ها؛ وقتی همه چیز تمام بشود درست در سکانس پایانی و شیرین داستان که همه سختی ها دارند بخیر و خوشی تمام میشوند ناگهان از هوش میروم. دلم میخواهد چشم هایم را ببندم و قدر هزار سال یک نفس دویدن‌، بخوابم. خیلی خسته ام ولی هنوز وقتش نرسیده...
یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan