دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

مُدارا

نگاهم میکند و میگوید:«وایی خدا موهات چه بلند شدن دختر»

چشم هایم داغ میشوند. نفس عمیقی میکشم و تلخ لبخند میزنم.

یاد روزی می افتم که موهایم را دید. که خواست شانه بیاورم تا شانه شان بزند. یاد آن ساعتی که قرار گذاشتم موهایم را به نیت او بلند کنم. یاد تمام  صبح هایی که بعد شیمی درمانی برایش از روز هایی میگفتم که دوباره موهای مشکی اش در می آیند و بعد من میروم خانه شان و برایش تیغ ماهی میبافمشان. یاد روزی که توی مسیر برایش گلسر خریدم و او چقدر ذوق کرد. یاد آن صبحی که مادرش زنگ زد که خودم را برسانم بخش. یاد لبخند آخرش وقتی میگفت دلم براتون تنگ شده بود این مدت نبودید خاله و آن جمله اش که نا تمام ماند. "یادتون نره قول دادید.."

من که یادم نرفته بود قولم را ولی مثل این که او یادش رفته بود. یادش رفته بود باید قوی باشد. باید بجنگد. باید صبر کند تا من برگردم و موهایم بشود برای او. یادش رفته بود باید خوب بشود و نگذارد اسمش به لیست آدم هایی که سرطانِ لعنتی از من گرفته بود اضافه شود. یادش رفته بود آسمان قدر کفایت فرشته دارد و این زمین است که کم کم دارد خالی از فرشته ها می شود.

توی حیاط پشتی بیمارستان روی نیمکت آهنی روبه روی پنجره ی اتاقش نشسته ام و آفتاب مستقیم میخورد توی صورتم. در برابر نور مقاومت نمیکنم. دستم را جلوی چشم هایم میبرم و انگشتانم را از هم باز میکنم. از لای انگشت هایم به آسمان نگاه میکنم و حس میکنم او هم مثل همیشه مان دارد همین کار را میکند، فقط حالا من از روی زمین نور بازی میکنم و او از لای ابر ها. فرق خاصی ندارد.

چشمم به پرستار شیفت صبح می افتد که دارد وسایل اتاقش را عوض میکند و بیرون میبرد. بغص به گلویم چنگ میزند. آن مصراع قدیمی از گوشه ی ذهنم میگذرد:«حس میکنم که آدمِ از دست دادنم...» همین بین گوشی ام زنگ میخورد. نوشته:«مامان طه» درحالی که میخواهم دکمه ی وصل ارتباط را بزنم به این فکر میکنم که رویا بافی هایم با او چقدر دوام خواهد آورد...


کتاب نوشت:

مُدارا شهری‌ست میان صبر و تحمل. در مُدارا فقط باید زمان بگذرد. نه شوقِ تمام هست نه رنجِ نا تمام. مُدارا خانه ای است که شیشه های پنجره اش شکسته اما بوی غذا از آن به مشام می‌رسد... (محمد شیخی)

نیمه

نشسته بودم روی تخت و موهای خیسم دورو برم ولو شده بودند که مامان طبق معمول اینجور وقت ها از آن سر خانه گفتند:«پاشو موهاتو سشوار بکش» میدانستم گفتن این قبیل جمله ها که: «نیازی به خشک کردن موهام نیست. الان تابستونه و خودشون خشک می شن. با حوله خوب آبشونو گرفتم» کار به جایی نمی برد برای همین بی حرف پس پیش بلند شدم و سراغِ کشو رفتم سشوار را از داخلش بیرون آودم و شروع کردم به هدایت بادِ گرم لا به لای موهایم. چند دقیقه ای که گذشت از اتاق بیرون رفتم. مامان در آشپزخانه بودند و دیدی به من نداشتند اما از همان داخل باز صدایشان را بلند کردند و گفتند:«اون همه مو رو یه دقه ای خشک کردی تو؟ قشنگ خشکشون کن. پس کی میخوای تو درست بشی آخه؟»
اگر نگویم همیشه ولی حداقلش خیلی وقت ها مامان صدایم میزنند "نیمه" نمونه اش همین وقت هایی که میگویند موهای خیسم را سشوار کنم و من فقط خیسی شان را میگیرم و تا خشکِ خشک شدنشان کار سشوار کشیدن را ادامه نمیدهم. مامان معتقدند من گاهی وقت ها به روی اعصاب ترین حالتِ ممکن آدم سهل انگاری میشوم و فکر میکنند این برای زندگی آینده ی من مثل سم مضر است که من گاهی تا این حد بی حوصله و سر سری گذر هستم.
کف زمین دراز میکشم و درحالی که بیا گم شویم را ورق میزنم به این فکر میکنم که چرا آدم باید وقتش را برای انجام کار هایی که بنظرش هیچ اهمتی ندارند و هیچ علاقه ای هم به انجام دادنشان ندارد تلف کند، حالا چه رسد به کامل و دقیق انجام دادن آن کار ها. چرا آدم باید وقتی را که میتواند با خواندن کتابش، تمام کردن پرتره ی نیمه کاره ی روی میزش یا کامل کردن بحثِ نجومِ دوست داشتنی سپری کند، حرامِ وول وول دادن باد لای موهایش یا هر کار غیر جذاب و بیخودِ دیگری بکند؟
مامان دارند از آشپزخانه صدایم میزنند:«آهای نیمه پاشو بخواب که فردا خسته نباشی» و نیمه اش را با حرص خاصی تلفظ میکنند. نیمه باید برود مثلا بخوابد، اما همچنان نمیداند چرا باید بخاطر کامل انجام ندادن کار هایی که بنظرش هیچ اهمیتی ندارند یک عمر برچسبِ "نیمه بودن" را با خودش یدک بکشد آن هم درحالی که همه میدانند خیلی کار ها هم هستند که خوب و دقیق انجامشان میدهد و متوجه نمی شوند اگر کاری نیمه انجام می شود حتما دلیلی دارد خب...


پی نوشت:
دوست داشتید ببینید :)

همین گوشه ی آشنا چقدر خوب است

دیگر تقریبا جزو یکی از عادات ثابتم شده. این که وقت هایی که میدانم اوضاع خانه آشفنه است خودم را گوشه ای به کاری مشغول کنم تا آب ها از آسیاب بیوفتد. در این شرایط نه مقابل کسی ظاهر میشوم و نه با کسی حرف میزنم. فقط آنقدر خودم را همان گوشه ی ساکت نگه میدارم تا خانه به اوضاع استیبل برسد. سال هاست آن گوشه ی آرام جایی نیست غیر از کشوی روسری هایم. در اینطور شرایط عین دیوانه ها تک تکشان را در می آورم، از نو تا میکنم و با یک ترتیب رنگ جدید داخل کشو میچینم. نمیدانم این رنگ و گل های روسری ها هستند که حالم را خوب میکنند یا بوی ادکلن خنکِ متمایل به شیرینِ جا خوش کرده در تارو پودشان که شامه ام را قلقلک میدهد؛ ولی هرچه که هست این کار حالم را خوب میکند. آنقدر خوب که میتوانم ساعت ها بنشینم و با تا کردن و چیدن و مرتب کردن رنگ روسری ها خودم را مشغول کنم و یادم برود چرا اصلا به این گوشه ی امنِ اتاقم پناه برده ام. من یک گوشه ی امن دیگر هم دارم که بعد ها درباره اش برایتان مینویسم. البته گمان کنم نگفته هم خودتان بتوانید حدس بزنید کجا میتواند باشد آن گوشه ی امن دیگری.

بگذریم... همه ی این ها را گفتم که آخرش این را بگویم که همه ی آدم ها باید یک گوشه ی امن داشته باشند. یک گوشه ی امن که وقتی اوضاع پریشان است به آن پناه ببردند، سکوت کنند و با بودنشان همه چیز را آشفته تر از چیزی که هست نکنند. باید بروند در آن گوشه ی امن، بنشینند، نفس بکشد، سکوت کنند و بعد حالشان که خوب شد با یک لبخند بیایند از چهار دیواری شان بیرون و به آشفتگی خانه لبخند، رنگ و آرامش بپاشند :)




معلمچه

ساعت حوالیِ نه صبح بود که وارد کلاسشان شدم. حدود ده الی پانزده بچه ی قد و نیم قد هشت الی ده ساله رو به رویم نشسته بودند. اولین بارم نبود که در کسوت معلم وارد کلاسی میشدم اما حقیقتش را بخواهید برای این کلاس یک جور استرسِ عجیبی تمام وجودم را گرفته بود از شب قبلش. میدانید من همیشه بیشتر از اینکه از حرف زدن برای بزرگ تر ها نگران باشم از حرف زدن برای بچه ها دلهره دارم. چون بچه ها خوب گوش میدهند و بعد با تک تک سلول هایشان باورت میکنند و اگر باورت کنند در حالی که تو و حرف هایت یک مشت اشتباهِ فاحش بودید، ضربه ی بدی به بدنه ی شخصیتشان میخورد.

اوایل کلاس طبق معمول به سلام، احوال پرسی و معارفه گذشت. بعد از بچه ها درباره ی نظرشان درمورد کتاب پرسیدم. هر کدامشان نظری داشتند. یکی گفت بازی های گیمش را به کتاب خواندن ترجیح میدهد یکی گفت رمان های تخیلی میخواند اما میان تمام گفته ها حرف یکی از بچه ها توی ذهنم بُلد شد. همه داشتند درباره ی کتاب هایشان حرف میزدند که او از آن میان درخواست کرد باهم کتابی را که من دوستش دارم را بخوانیم. خنده ام گرفته بود از پیشنهادش. انگار که بخواهد یک دستی بزند و خودِ کسی که این بحث را وسط انداخته آزمایش کند. خندیدم و گفتم:«وایی چه پیشنهاد عالی دادی سهند منم حسابی با پیشنهادت موافقم» و بعد اضافه کردم:«یالا پاشید کمکم کنید میخوایم باهم کتاب بخونیم»

اولش فقط با تعجب به من و کار هایم نگاه میکردند اما بعد مدتی با ذوق و شوق همراهم شدند. با کمک بچه ها صندلی ها را یک گوشه ی کلاس جمع کردیم و زیر اندازی که همراهم آورده بودم را کف کلاس انداختیم. همگی باهم روی زیرانداز نشستیم و بعد من یک جلد از کتابِ هارولد و مداد شمعیِ بنفش و شازده کوچولوی دوست داشتنی ام را از داخل کوله ام بیرون آوردم. بچه ها دقیق به تمام عکس العمل هایم نگاه میکردند و من به دقت نگاهشان عمیق لبخند میزدم. حدود چهل دقیقه برایش کتاب خواندم. وقتی که گفتم:«خب بچه ها دیگه تایم کلاس تموم شده. باید کلاس رو به حالت عادیش برگردونیم و بعدشم بریم» همه شروع کردند به آه و ناله که :«نه خانووووم نریم. ما میخوایم بمونیم. میشه یکم دیگه کتاب بخونید؟»

حقیقتش را بخواهید نمی توانم انکار کنم این را که این حجم از علاقه مندی نشان دادنشان مرا تا آسمان هفتم بالا برد. به واقع اصرار هایشان برایم شیرین و دلکش بود. این که حتی سارا دختر کوچولویِ مو قهوه ای کلاس که اول بحثمان گفته بود گیم را به کتاب خواندن ترجیح میدهد هم، میخواست باز هم باهم کتاب بخوانیم منتهی علیه شادی بود برایم اما نمی شد بیشتر از این کلاس را ادامه بدهم. مادر و پدر هایشان بیرون منتظر ایستاده بودند و من هم باید هرچه زودتر کلاس را تحویل معلم بعدی میدادم. این شد که بلند شدم و در حالی که بهشان لبخند میزدم قول دادم هفته بعد هم باز باهم کتاب بخوانیم.

با بچه ها مشغول مرتب کردن کلاس بودیم که سهند گفت:«خاله» به سمتش برگشتم و گفتم:«جانم؟» با یک حالت غم ناک گفت:«من خیلی دوست دارم مامانم شبا برام کتاب بخونه. ولی هیچ وقت فرصت نداره. خوشبحال بچه ی شما که براش کتاب میخونید» از شنیدن حرفش آنقدر متأثر شده بودم که نمیدانستم باید چه بگویم یا چه کار بکنم. بعد چند ثانیه ای خودم را جمع و جورر کردم، به صورتِ گردِ سفیدش لبخند زدم و گفتم:«این که غصه خوردن نداره پسرر من میتونم با مامانت صحبت کنم که از این به بعد شبا قبل خواب برات یه داستان کوچولو بخونه» خندید و درحالی که چشم هایش به وضوح برق میزدند گفت:«واقعا میگید خاله؟» خندیدم و گفتم:«معلومه که واقعا میگم» اما توی دلم غوغایی بود که فقط خودم با خبر بودم. نمیدانستم چرا یک جمله توانسته بود تا این حد بهمم بریزد اما بهم ریخته بود. البته میدانستم اما نمیخواستم که باورم بشود این حقیقتِ تلخ را...

آن روز بعد کلاس به خودم قول دادم تا زمانی که صبوریِ لازم برای مادر شدن را پیدا نکردم هرگز حتی به مادر شدن فکر هم نکنم. قول دادم روزی که مادر شدم برای فرزندانم بیشتر از هر کس دیگری وقت بگذارم، برایشان کتاب بخوانم و قبل هر چیزی یادشان بدهم کتابِ خوب بخوانند و از کتاب ها بزرگ ترین درس هارا بگیرند. چیزهایی که شاید هیچ مدرسه، دانشگاه و کتاب درسی بهشان یاد ندهد...

محبوبِ دل ها پونی!

خاله ی عزیز امروز غروب مهمانی دارد. دیشب آبجی سادات (از آنجایی که بر همگان و من جمله ی همگان ایشان واضح و مبرهن است من هیج علاقه ای به این نوع مهمانی ها ندارم) زنگ زدند به بنده که:«خواهر گلم میشه بیای اینجا خوار زادتو نگه داری فردا» ما هم که خواهرِ کوچکِ بله قربان گو بی مقدمه گفتیم:«روی تخم چشم هام حضرتِ خواهر» و تماس را تق قطع کردیم. غصه را طولانی نکنم (عه ببخشید اشتباه شد قصه) خلاصه ما امروز ظهر شیفت کاری خانه خاله را تحویل داده و برای شیفت کاری بعدی در منزل خواهر، تشریفمان را در تایم سنگ ذوب کنیِ هوا بردیم بیرون. بعد گذشت اندی رسیدیم خانه شان، شیفت را تحویل گرفته و خواهر را راهی میهمانی کردیم. خب لابد با خودتان میگویید:«که چی حالا؟ به ما چه اصلا؟ یه ساعت سرمونو خوردی این بدیهیاتو بگی؟ اُف بر تو باد» ولی من به شما میگویم:«نه نه! جانِ مادرتان یک دو دقیقه صبر کنید ماجرای اصلی تازه اینجاست» هیچی آقا ما خسته و کوفته و گشنه و تشنه از راه رسیدیم و همان طور روی مبل ولو شده بودیم که معده مان اخطار Very low energy داد. ما هم برخاسته و سراغ مطبخ همایونی شان شتافتیم. خدا برای هیچ انسانِ از دیروز ظهرش هیچی نخورده ای نیاورد مواجهه با چنین صحنه ی غم انگیزی را. از شش بار متوالی توی یک ماه شکست عشقی خوردن بدتر بود. نه خبری از غذا بود و نه حتی از یک تکه نانِ ناقابل. این شد که ما به صورت پوکر فیس از داخل یخچال خارج شده و به سبب مشاهده آن همه محبت و عشق و علاقه خواهر به خودمان از همانجا دربست گرفته و به داخل افق وارد شدیم. خدایی آدم برای پرستار بچه اش هم غذا توی خانه میگذارد :/

در حال حاضر هم همانطور که معده مان در حال خود خوری است، خواهر زاده محترم از ما طلبِ همبازیِ فوتبال شدن دارند :|

ما خیلی باحالیم، خییییییییییییییییلی :))

آخهههه مگه داریم جذاب تر از قالب خودم ؟ *_*

آخه تو چرا ایقدر خوب شدی ؟ *_*

نیگا کنید از نقاشی هاتون استفاده کردم *_*

نیگا کنید چقدر گوگولی شده وبلاگم *_*

واییی *_*

از همین تریبون تمام قد بلند شده تعطیم کرده و  از مستر اسفنجی شون تشکر بجا میارم :)

خدایی کلییی منو ذوق زده کردن این روزا همه ^_^

میفرماد:

خوشالمُ خوشالم :)))


الصاقیه:

آقا اونایی که نقاشی هاشون استفاده نشد به استثناء خود طراح قالب که بخاطر چش نخوردن نذاشتن نقاشی شون رو :دی برای این نیستن تو قالب که کیفیت عکسشون خیلی پایین بود و الا من دوست داشتم همه نقاشی ها باشه تو وبلاگ:(

Lili

Lili, you know there's still a place for people like us

خاله وایاشی

دیدم گوشه ی اتاق نشسته به حالت بغض. پرسیدم :«چی شده سجاد؟» با بغض گفت:«هیچکی منو دوس نداره» گفتم:«چرا؟» گفت:«آخه هیچکی منو نمیره پایین فوتبال با بچه ها» خسته بودیم همه. سه روز پشت هم کار و بی خوابی. امروز هم راهپیمایی و گرما و بی حالی. همه خواب بودند و من هم از شدت خستگی خوابم نمی برد. نا نداشتم اما دلم نیامد که فکر کند کسی دوستش ندارد برای همین گفنم:«حاضر شو بریم پایین» با تعجب نگاهم کرد و گفت :«جدی میگی خاله جان؟» خندیم و گفتم:«بله راسدشو میگم» خوشحال تند تند لباس فوتبالش را پوشید، توپش را گرفت و ایستاد جلوی در منتظر من. باهم رفتیم پایین ساختمان . بعد مدتی یکی یکی بچه ها آمدند. اول تعدادشان شد سه نفر. چون تعدادشان فرد بود با حالت دو به شک یک نگاهی به من انداختند و گفتند :«بازی میکنید خاله؟» خندیم و در حالیکه از روی سکو بلند میشدم گفتم:«بـــلههه» گفتند:«خاله شما دروازه بان» بعد داشتند میرفتند که با حالت امید نداشتنِ عمیقی به یک دختر آن هم برای دروازه بانی برگشتند سمتم و گفتند:«گل نخورید ها» خنده ام بیشتر شده بود. بیشتر خندیدم و گفتم:«چشم سعیمو میکنم» بازی شروع شد توپ ها بود که می آمد پیش دروازه. چند باری که توپ آمد سمتم و با پا گرفتم همه شان با تعجب نگاهم کردند و بعد یکصدا گفتند:«ایول خاله عجب دروازه بانی ای میکنید» یک مدتی که گذشت و من را بعنوان یک خاله ی دروازه بان پذیرفتند و با قرار گرفتن یک دختر توی بازی آن هم از نوع فوتبالش کنار آمدند دیگر با یک حالت غیرتی جلوی دروازه می ایستادند که مبادا توپ ها بخورد به سر و صورت من. یک بار هم که توپشان رفت زیر ماشین و من خم شدم و گرفتمش یکی از بچه ها رو به آن یکی شان که کنار من ایستاده بود گفت:«خاک توسرت تو ایستادی خاله توپو بیاره از زیر ماشین؟» خلاصه همین طور تعداشان زیاد تر میشد و پچ پچ ها و خنده هایشان درباره اینکه:«نگاه خاله سجادو فوتبال بازی میکنه» هم بیشتر. خوب که بازی کردند و خسته شدند توپ را گرفتند دستشان و وقتی خواستند بدهند دست من تا با سجاد برویم خانه گفتند:«خاله شما عجب بازی کن حرفه ای هستید ها. کتونی تونم خیلی توپه. فردام با سجاد بیاید پایین بازی» لبخند زدم به پسر بچه های شش تا ده ساله ی جلوی رویم و گفتم:«باشه بچه ها بتونم حتما میام» داشتیم میرفتیم که یکی شان بلند گفت:«من فک نمیکردم خانم چادریا هم فوتبال بازی کردن بلد باشن تازههه با چادر فوتبالم بازی کنن» برگشتم سمتش و گفتم:«خانم چادریا خیلی باحالن خیلییی» خندیدند و رفتند. حالا از امروز من تنها یک خاله نیستم بلکه یک خاله وایاشی هستم :))

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan