دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

تا ابد بالای بالای این صفحه بماند!

یک عده را باید نگه داشت. نباید رها کرد به امانِ خدا تا ببینی قسمتت هستند یا نه! گاهی قسمت، دست گذاشته زیرِ چانه اش که ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می‌رود... سر به سرِ آدم میگذارد، دور میکند، قایم میکند پشتش و میگوید :«باد برد ..» تا ببیند چقدر دنبالش می‌روی، چقدر پی اش را میگیری که داشته باشی اش که نگذاری بی هوا برود. هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت! خودِ قسمت هم گاهی امیدش به آدم هاست و زیرِ لب میگوید:«چه بر سرِ بودنِ هم می‌آورید...» حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را گردنِ قسمت نیندازیم...

بشتابید آقا. بشتابید!!

خب خب سلااام ^_^

من اومدم.

این شما و این مسابقه ما:


"لبخند هارو بیابید!"

داستان چیه حالا؟

این روزا وقتی میرید بیرون یا حتی میاید درون :))) خوب به اطرافتون نگاه کنید و لبخند پیدا کنید. اینطوری که هرجا نگاه کردید و دیدید با کنار هم قرار گرفتن عناصر طبیعی و غیر طبیعی شکل لبخند درست شده فوری ازش عکس بگیرید. بعدتر بفرستید واسه ما. بعد ترشم بعد ترتر میگم :)))

منتظر لبخندای خوشگلتون هستم :)

بعد مدت ها باز مسابقه :)

سلام سلام ^_^

خب بعد مدت ها تصمیم گرفتم باز یه مسابقه راه بندازم توی وبلاگ، که هم خوش بگذرونیم و هم جاییزه ببرید :))

موضوع مسابقه رو به زودی اعلام میکنم اما قبلش لازمه بدونم اصلا حس مسابقه دارید یا نه؟ :)


جاییزه سه نفر برنده ی نهایی مسابقه هم نفری یک کتاب به انتخاب خودشون و یک چیز ویژه از طرف خودمه که اونو بعدا میبینن چیه :))

عکس جاییزه های مسابقه ی قبلی



آپشن تو چیه؟

گاهی وقت ها مینشینم و به این فکر میکنم که چطور خدا حتی روی ریز ترین چیز های زندگی ما دقت کرده. بعد خودم هاج و واج میمانم و با خودم میگویم:«یعنی واقعا خدا وقتی داشته منو می افریده به این قضیه هم دقت کرده بود؟» بعد خودم از بهت و سوال مسخره ی خودم خنده ام میگیرد و میگویم:«خودت داری میگی خدا خنگه. خدا که مثل تو نیست. حواسش به همه چیز هست.»
یکی از مهم ترین چیز های ریزی که خدا در من به آن توجه کرده، گذاشتن آپشنِ "سرماخوردگی خفن" صبحِ بعد از شب هاییست که خیلی گریه کرده باشم. یعنی این آپشن حقیقتا برای من از نان شب واجب تر است چون ممکن بود به احتمال صد و بیست درصد بدون داشتن این آپشن از شدت بغض در عنفوان جوانی مثل یک بالن بترکم.
حقیقتش این است که من از گریه کردن جلوی دیگران یا این که کسی بفهمد من گریه کرده ام، سخت بدم می آید و فراری ام. این که میگویم سخت، خییییل  سخت ها! در حدی که شاید مادرم در تمام این بیست و یک سال یک الی دو بار گریه مرا دیده باشد آن هم در روضه.
خلاصه که من این آپشن خفنِ جاساز شده در وجودم را عمیقا دوست دارم. این که عطسه میکنم اشکم می آید، پلک میزنم اشکم می آید، نفس میکشم اشکم می آید و هیچ کس نمیپرسد:«وایییی چت شده تو؟» چون من شدیدا سرما خورده ام و آبریزش چشم و دماغ ورم کرده ی قرمز چیزی خیلی عادی است در این شرایط.
این پست را نوشتم فقط برای این که بگویم دمت خیلی گرم است خدا. خیلی مخلصیم به جان خودت. اصلا چطور میشود آدم چنین آپشنی داشته باشد و خالق این آپشن را شایسته ی سجده کردن و عبادت نداند. یعنی اگر نداند واقعا خیلی جاهل است و... بیخیالشان. بیا اصلا من جای همه ی آن هایی که هنوز نفهمیده اند چه آپشن های خفنِ ریزی در وجودشان جاساز کرده ای از تو تشکر میکنم. چاکر، پاکر، مخلص، بوس...

ببباف خوشبختی را!

چهار زانو نشسته بودم روی تخت و با لپ تاپ مشغول سر و کله زدن بودم که پرسید:«شونت کجاس؟» با خودم گفتم حتما  میخواهد موهایش را مرتب کند برود دیدن حاجی بعد همانطور که  مشغول کار کردن روی تحقیق مورد نظرم بودم گفتم:«تو کمد سمت راستیه رو نگاه بندازی میبینیش» چند دقیقه ای که گذشت دیدم آمده نشسته پشت سرم روی تخت. به سمتش برگشتم و گفتم:« کاری داری بگو انجام بدم برات» لبخند زد و گفت:«میشه موهاتو شونه کنم؟» مبهوت و هاج و واج به صورت مردانه اش نگاه کردم و بعد چند ثانیه گفتم:«آره. حتما» با احتیاط جوری که انگار میخواهد یک عملیات خیلی حساس انجام بدهد کش را از دور موهایم باز کرد و شروع کرد به شانه زدن. ظاهرا او داشت موهای مرا شانه میزد و من هم تحقیقم را تکمیل میکردم اما تمام حواسم به جزء جزء حرکاتش بود. حقیقتش آن حجم لطفات و ظرافت از دست های بزرگ مردانه اش برایم خیلی عجیب بود.

چند دقیقه ای که گذشت پرسیدم:«دوست داری موهامو ببافی؟» از پشت سر هم لبخندش مشخص بود. گفت:«خیلی دوست دارم ولی خب بلد نیستم» خندیدم و گفتم:«عیب نداره آقا پسر خودم یادت میدم غصه شو نخور» خندید و گفت:«راست میگی؟ خیلی ممنون خانوم کوچولو» شروع کردم به توضیح دادن برایش:« اول موهامو به سه قسمت مساوی تقسیم کن» با دقت جوری که انگار مسئول مشخص کردن حد مرزی بین سه کشور شده باشد، آرام موهایم را به سه بخش تقسیم کرد. «خب حالا موی سمت راستی رو بذار روی موی وسطی» با احتیاط دسته ی موهارا روی هم قرار داد و گفت:« گذاشتم» « خب حالا  سمت چپی رو بیار روی وسطی» همینطور مثل رهبر گروه کر راهنمایی اش میکردم و او آرام و با دقت میبافت.

به اواسطش که رسید انگار که برای اولین بار موی بافته شده دیده باشد با ذوق گفت:« واییی سادات بافته شد موهات جدی» خندیدم و گفتم:« مگه قرار بود بافته نشه؟» چیزی نگفت و عین پسر بچه ای که به ماشین مورد علاقه اش رسیده و چیزی جز ماشین اسباب بازی جدیدش را نمیبیند مشغول بافتن ادامه ی موها شد. به آخرش که رسید پرسید:« خب حالا چیکارش کنم؟» خنده ام گرفته بود از این همه بکر بودن پسرانگی اش. لبخند زدم و گفتم:«ته بافه رو بده من. خودت برو تو همون کمد سمت راستیه. قسمت پایینش کش هست. بردار بیار» انگار که یک مأموریت فوق خاص پیش رویش باشد تند از روی تخت پایین رفت و خودش را به کمد رساند. اما چند ثانیه ای نگذشته بود که مستاصل گفت:«وایی اینجا کلی کش هست. کدومشو بیارم؟» با خودم فکر کردم که چقدر دنیای پسر ها ساده تر و بی آلایش تر از دنیای رنگارنگ و مدل به مدل ما دخترک هاست و در جوابش گفتم:« به سلیقه خودت یه دونشو انتخاب کن و بیار.»

با تعجب جوری که انگار مسئولیت انتخاب رئیس پارلمان فرانسه را به او داده باشند گفت:« مننن انتخاب کنم؟!!» بی صدا خندیدم و گفتم:«آره آقا شما انتخاب کن» چند دقیقه ای در سکوت مشغول گشتن میان کمد بود. سکوت کرده بودم تا دستپاچه نشود و با خیال راحت کارش را بکند. بعد پنج دقیقه روی تخت نشست. بدون هیچ سوال و پرسشی ادامه دادم:«خب حالا کش رو بنداز دور دستت و بعد آروم پایین موهام ببندش» کار بستن کش مو که تما شد بلند شدم و جلوی آینه رفتم. از داخل آینه رد نگاهش را دنبال کردم و دیدم با چه هیجان و ذوقی به دسترنج زحمتش نگاه میکند. برگشتم به سمتش و درحالی که روی نوک پا بلند شده بودم تا بتوانم گونه اش را ببوسم گفتم:« خیلییی عالی شده. این فوق العاده ترین بافت مویی هست که تا امروز دیدم. کلیییی ممنون. راستی بازم موهامو میبافی؟» چشمانش از ذوق برق میزد. پرسید:« یعنی بازم این همه ساعت میشینی و اجازه میدی من نابلد موهاتو ببافم؟» سری به نشانه ی تأیید تکان دادم و گفتم:«حتمااا» درحالی که با دست بافه ی موهایم را ناز میکرد گفت:«خوشبختی شاید همین باشه» و هردو لبخند زدیم.

عشق به اعتبار مقدار دوام عشق است نه شدت ظهورش!

اکثر ما فکر میکنیم تلاش اصلی لازم برای بدست آوردن کسی که میخوایمش، قبل رسیدنمون به اون آدمه. بعد این میشه که وقتی رسیدیم بهش دیگه فکر میکنیم کارمون تموم شده و خب خداروشکر. در صورتی که این اشتباه ترین تصور ممکنه. تلاش برای بدست آوردن اون آدم تازه بعد رسیدن معنای واقعی پیدا میکنه. سرحال و شاداب نگه داشتن رابطه و قرار دادانش در مسیر یه منحنی رو به رشد سخت ترین و مهترین بخش داستانه...

عشق رفتنه! گاهی...

اومد کنارم نشست. گفت:«اگه بهت بگم دیگه دوست ندارم چی میشه؟» خسته بود و اینو از تن صداش میفهمیدم. سرشو گذاشتم روی پام و گفتم:« هیچی. عوضش من قد جفتمون دوست دارم...». چیزی نگفت. با یه دست موهاشو ناز میکردم و با دست دیگه کتابی که دوست داشت رو ورق زدم و براش خوندم. کم کم خوابش برد. نگاهش کردم. یک دل سیر. آروم خوابیده بود.  هنوزم مثل روز اولی که دیده بودمش دوست داشتنی بود و سفید. یک ساعتی که گذشت و خوابش سنگین شد بالشش رو گذاشتم زیر سرش. میدونستم نیمه شب تشنه از خواب بیدار میشه. یه لیوان آب خنک گذاشتم بالای سرش. به نور حساسیت داشت. توی روشنایی بدخواب میشد. زیر پرده ای و پرده هارو کشیدم.
آفتاب که طلوع کرد بوی گل سرخ فضای خونه رو پر کرده بود، همه چیز سر جای خودش بود غیر از من...

light for the way


We are all broken, that's how the light gets in...


از دردی که میکشیم

میدانی من همیشه معتقد بوده ام که غم هر قدر بیشتر باشد و شکستگی قلب عمیق تر صاحبش آرام تر است
اصلا هویت اینطور درد ها این است که فقط برای خودت باشند، بسوزاندت و بزرگت کنند
اینطور که بسوزی، لبخند بزنی و همه فکر کنند اوضاع چقدر خوب است
از من اگر میشنوی باید اینجور درد ها را گرامی داشت. باید عزیز شمردشان و بر روی دیدگان جای داد. اینطور درد ها آمده اند تا روح آدم را بزرگ کنند. اینطور درد ها باید باشند. برای خودِ خودت. که بسوزی. که در سکوت اتاقت آتش بگیری و هیچکس نفهمد. که روحت قد بکشد در این سوختن ها...

با غمت...

شب جمعه بود. باهم در صحن امام خمینی حرم نشسته بودیم. آقا آرام و سوزناک کمیل را زمزمه میکرد. بی صدا طوری که متوجه‌م نشود گریه میکردم. دستش را که برای گرفتن زیارت نامه سمتم دراز کرد، ناگهان قطره اشکی از روی گونه ام سر خورد و چکید روی انگشت اشاره اش. سرش را خم کرد و به صورتم نگاه کرد اما چیزی نگفت. بعد از اتمام مراسم کلافه بود و این را میشد به وضوح از حالاتش فهمید. جویای علت کلافگی اش شدم اما چیزی نگفت. بیشتر که اصرار کردم درحالی که تقریبا پشت به من کرده بود و مدام سرش را تکان میداد گفت:«به من اگر باشه میگم فاطمه ها اصلا نباید گریه کنن. وای به حال این که بی صدا اشک بریزن. اصلا فاطمه ها که گریه کنن، فاطمه ها که بی صدا اشک بریزن روضه ی باز به پا میشه تو دل هر آدمی. حالا تو فکر کن از قضا اون فاطمه زنت باشه. چند ساعت قبلشم جلو چشمت زمین خورده باشه بعد تو وجود تو همزمان چند تا روضه شعله میکشه. بعد دلت میشه غوغای محشر.» و درحالی که می رفت زمزمه کرد:«اصلا فاطمه ها نباید زمین بخورن. اصلا فاطمه ها نباید بی صدا اشک بریزن. نباید. نباید. نباید...»

کنکوری جانِ سرخابی

امیلی کوچک که از داخل گوشی همراهم شروع به پخش شدن کرد سمت میز دوست داشتنی ام رفتم و با دیدن اسم روی صفحه بی اختیار لبخند زدم. خوب می‌دانستم برای چه چیزی زنگ زده و شوق پنهان شده پشت صدایی که هنوز نشنیده بودمش مرا به لبخند عمیق تر وامیداشت. گوشی سبز را کشیدم و مکالمه متصل شد. اولین چیزی که شنیدم صدای لبخندش بود. شاید با خودتان بگویید این دختر دیوانه است ولی من صدای لبخندش را از پشت خط با کیلومتر ها فاصله شنیدم. وقتی سلام کرد لبخندش پر رنگ تر شد و وقتی از اتفاق شکه کننده ای که افتاده بود تعریف میکرد لبخندش چیزی به شادی و دلبری سرخابی داخل پالت آبرنگ هایم بود. 
من عضو جدید یک خانواده ی خیلی جدید هستم. خانواده ای که در همین یک ماه و اندی همیشه سعی داشتم عزیز ترین جا در قلبم را بهشان تعلق بدهم. "عروس، زن داداش" یا هزار کلمه شبیه به این ها تا یکی دو ماه پیش برایم کلماتی نچسب بودند که همیشه ته ته تعاریف دیگران ازشان حس منفی نهفته بود. امروز من یک عروس، زن داداش و هزار کلمه ی دیگر شبیه به این هایِ شادم. کسی که تمام تلاشش را برای بازگرداندن حس خوب و امنیت به واژه ها و نسبت ها انجام داده و می‌دهد و خواهد داد.
من تمام تلاشم را میکنم و این را امروز میشد از لبخند سرخابی جا خوش کرده پشت صدای تو فهمید. تویی که کوچک ترین فرزند این خانواده ی جدید هستی و قول داده ام برایت نقش همان خواهری را داشته باشم که هیچ وقت نداشتی اش. روزی که با تمام قلبم نه برای جلب توجه، نه برای آدم خوبه کردن خودم بلکه از ته ته ته قلبم، فقط و فقط برای  تجربه حس خوب بین این روز های شلوغ و سختی که پشت سر میگذارد تک تک وسایل داخل آن بسته را خریدم و با حوصله پیچیدم. روزی که برایت داخل آن کارت پستال دست ساز با کلی قلب اکلیلی رویش، نوشتم:« آنگاه که تمام اعتبار و آینده ات را میان چهار گزینه جست و جو می کنی. این نکته را هیچ گاه فراموش نکن:«تو برای ماندن در قلب اطرافیانت نیاز به درصدهای بالا نداری، عزیزِ کنکوری من❤».  فقط و فقط میخواستم که در این آخرین روز های حساس بدانی که تو چقدر با ارزش تر و عزیز تر از این حرف هایی که کنکور بخواهد خاطر عزیزت را برنجاند.
این روز ها بیشتر از هر وقتی وقت ندارم و خسته ام و از درون پر از غم و تشویش اما این روز ها بیشتر از هر وقتی لبخند میزنم و میدوم و به آرامش این خانواده که حالا بزرگ تر از قبل هم شده فکر میکنم. و شاید لبخند سرخابی او از پشت خط یک مسکن قوی باشد روی تمام خستگی های این روز هایم وقتی با بهتی که هنوز به وضوح در صدایش موج میزند از آن سر خط میگوید:« ممنون که با اومدنت همه چیزو قشنگ تر کردی» و بعد من عمیق لبخند میزنم. عمیقِ عمیق. بخاطر حال خوب آدم های داخل دایره ی بنفش متمایل به یاسی ام...

فرد و وحید!

بچه که بودم خیلی از تاریکی شب میترسیدم.

خلاف تصور همه هرچی بزرگ میشدم این ترس هم تو وجودم بزرگ تر می‌شد.


ولی خب تفاوت بزرگِ بزرگی با بچگی این بود که حالا یاد گرفتم باید بتونم خودم به تنهایی و بدون صدا کردن دیگران با ترس هام کنار بیام و زندگی کنم

  همین...

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan