دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

تا ابد بالای بالای این صفحه بماند!

یک عده را باید نگه داشت. نباید رها کرد به امانِ خدا تا ببینی قسمتت هستند یا نه! گاهی قسمت، دست گذاشته زیرِ چانه اش که ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می‌رود... سر به سرِ آدم میگذارد، دور میکند، قایم میکند پشتش و میگوید :«باد برد ..» تا ببیند چقدر دنبالش می‌روی، چقدر پی اش را میگیری که داشته باشی اش که نگذاری بی هوا برود. هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت! خودِ قسمت هم گاهی امیدش به آدم هاست و زیرِ لب میگوید:«چه بر سرِ بودنِ هم می‌آورید...» حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را گردنِ قسمت نیندازیم...

سرانجام

اتفاقاتی هست که آدم تا می‌تونه باورشون نمی‌کنه.

روزی میاد که بالاخره این اتفاق رو به آدم می‌قبولونن.

و آدمیزاد با تموم وجودش پذیرفتن حقیقت رو درد میکشه  :)

تبسم تو می‌شود دلیل صلح در جهان...

صدایت میزنم! لبخند میزنی و میگویی:«جانم؟»  حرف نگفته من را رها کن.  همین که لبخند میزنی چقدر خوب است...

چهار کلوم حرف حساب!

پیام که داد فهمیدم حالش خوش نیست. سال‌هاست که من از میان کلمه های تایپ شده‌ی آدم ها احوالاتشان را میفهمم و این موضوع عجیبی نبود. اصلا... احوال پرسی هایمان که تمام شد نوشتم:«میشه یه سوال ازتون بپرسم جناب قاضی؟» نه او جناب قاضی است و نه من مراجع به دیوان عدالت. فقط ما بعضی از لحظات زندگی‌مان را در نقش قاضی و مراجع پیش میبریم. البته من اینطور خواستم. می‌دانید. این یک حقیقت است که از چیز هایی نمی‌شود با مرد ها راست و مستقیم حرف زد. باید از گوشه و کنار، باید با واسطه، باید از میان داستان ازشان با مردها حرف بزنی تا به مردانگی‌شان لطمه ای وارد نشود. تا مبادا غرور مردت خدشه دار شود.

گفت:«بفرما» پرسیدم:«اگر اساعه‌ی ادب نمیشه و فضولی حساب، میشه بپرسم چرا امروز حال جنابتان رو به راه نیست؟ به هر حال شما قاضی مملکت کوچک مایید. اگر احوال شما خوش نباشه کی به داد ما برسه؟» جواب داد:«چرا فکر میکنی رو به راه نیستم؟» لبخند زدم و گفتم:«آقای قاضی درسته شما قاضی هستید و مرد قانون و اهل مطالعه ولی مارو هم دست کم نگیرید. ما اهل دلیم و طبیب روح. به هر حال بعد این مدت میتونیم بفهمیم ناخوشی حال جناب قاضی رو حتی بی آگاهی به چراییش» ادامه داد:« هوووم خوب نیستم. هیچ خوب نیستم. شما که طبیب روحی بگو چه باید کرد با جان خسته از دو رویی آدم ها؟ شما بگو چه باید کرد با آدم هایی که به ناحق حرف میزنن و آدم های دیگه ای که بی آگاهی حرف اون هارو میپذیرن. بگو چه باید کرد با روحی که بخاطر غریبه ای از آشنا زخم کاری خورده. بگو التیام این درد با چی ممکنه؟ التیام این درد که چیزی کم از برادر کشی نیست.»

ساعت ها اویِ قاضی با منِ مراجع حرف زد. از درد هاش گفت. از علت ناخوش احوالیش. وقتی که خوب حرف هایش را زد، سنگینی قلب پر از غمش سبک‌تر شد و نفس هایش آسوده‌تر. ساعت ها برایش حرف زدم. از این که اتفاقی که افتاده قطعا به صلاح بو‌ده. از این که گرچه حق دارد و در این شرایط واقعا سخت و سنگین بنظر می‌رسد این ماجرا ولی قطعا حکمتی پشتش هست. از این که شاید ما امروز متوجهش نباشیم ولی قطعا بعد ها که از دور به امروز نگاه کنیم لبخند میزنیم و معتقد خواهیم بود این اتفاق در بهترین زمان ممکن رخ داده بوده است. از این که پشت هر بظاهر شکست یک پیروزی بزرگ یواشکی قايم شده است و منتظر نشسته است تا ما برویم پیدایش کنیم و فقط آدم هایی که نا امید می‌شوند هیچ وقت نمی‌توانند پیدایش کنند. از این که چقدر به توانایی هایش یقین دارم. از این که در هر شرایطی به داشتن مردی مثل او افتخار میکنم.

ساعت ها حرف زدم و او شنید. آخرش فقط نوشت:«ممنون که هستی پیشم :)» همین چهار کلمه. همین چهار کلمه و لبخند آخرشان حرف حساب ترین چهار کلمه‌ی دنیا بودند برای من...


دختری قید موی خود را...

من هیچ وقت دوست نداشتم کسی باشم که به حال بد دامن میزنه، این شد که امروز به شکل خیلی ناگهانی بعد ماه ها شایدم سال ها! نمیدونم... تصمیم گرفتم موهامو خرگوشی ببندم. جلوی آینه رفتم و شروع کردم به تقسیم موهام به دو قسمت مساوی. کارم که تموم شد، همونطور که از دیدن خودمِ مو خرگوشی داخل آینه در  حال ذوق کردن بودم، توجهم به قد موهام جلب شد. خیلی جالب بود برام...

بنظر من پشت هر چیزی تو دنیا یه معنی خاص هست. حتی همین قضیه ساده‌ی بلند شدن موی من. موهای من بلند شده و این میتونه دو تا چیزو بهم بفهمونه.  یا این که من بالاخره عادت کوتاه کردن موهام در مواجهه با اتفاقات تلخ رو ترک کردم، یا اونقدری بزرگ شدم که تموم اتفاقات این چند وقت اخیر برام به اندازه‌ای ناراحت کننده نبوده که بخوام موهامو کوتاه کنم. و خب هر کدوم از دو تا پیش فرض بالا صادق باشن، خوشحال کنندس بازم :)

نرگسش عربده جوی..

طول خیابان را قدم میزدم و سخت مشغول فکر بودم که ناگهان پسر نوجوانی دسته های بزرگ و شاداب نرگس را سمتم گرفت. به خودم آمدم و ایستادم. به صورتش لبخند زدم و گفتم:«دسته های نرگست چند؟» درحالی که چشم های درشت مشکی‌اش حالا برق می‌زدند گفت:«هرچقد کرمته آبجی» همانطور که به آن نگاه مردانه ی جا خوش میان صورتش نگاه میکردم، خندیدم و گفتم:«اگر کرمم قد یه شاخه‌شم نبود چی؟» من همیشه موقع برخورد با بچه های کار بیشتر از این که به خرید وسیله داخل دستشان فکر کنم به معاشرت با آن ها توجه دارم.
بلند بلند خندید. با صدایی که مشخص بود بعد این سال ها کار کردن هنوز هم نتوانسته درست و حسابی کت و کلفت باشد، گفت:« نگاتون ولی راستشو میگه آبجی. شما اهل بز خری نیستی. مشخصه که اهل دلی. اهل فهم فلسفه ی نرگس»  مبهوت از حرف هایش بی هیچ حرفی گوشه ی پارک ایستادم. باورم نمیشد. چقدر خوب حرف میزد. بی اختیار خم شدم و روی زانو هایم نشستم. طوری که حالا او از بالا به من نگاه کند و حرف بزنیم. گفتم:«تا حالا کسی بهت گفته خیلی پسر فهمیده و باهوشی هستی؟» غش غش خندید و گفت:«نه خانم ته تهش به ما میگن چش خوشگله» لبخند زدم و گفتم:«راست میگن. تو یه چش خوشگله ی خیلی فهمیده و باهوشی»
لبخند زد. یکی از دسته های نرگس را جدا کردم و خواستم پول را بگیرم سمتش که گفت:«این دسته نرگسو مهمون ما باش آبجی» خندیدم و گفتم:«اینارو نگفتم که نرگساتو مجانی بدی بهم» خندید و گفت:« میدونم. البته شما حق داری یادت نباشه مارو ولی ما خوب شناختیمتون. البت باید زودتر از اینا میشناختم شمارو ولی خب. اون روز تو کافی شاپم همین قد خفن با ما برخورد کردید. گفتید بریم درسمونو بخونیم. گفتید آدمی میشیم واسه خودمون. بعدشم واسه‌مون یه  نمیدونم چی چی خریدید دادید خوردیم. مام خر کیف شدیم. از فرداش هر بار خواستیم کلاس و درسو بپیچیم قبلش حرف شما پیچید تو مخمون و طعم شیرین اون نمیدونم چی چی. بعد رفتیم مدرسه، درس خوندیم. خانم ما الان شاگرد اول کلاسمونیم. بقرآن»
مبهوت تر از بار اول نگاهش کردم. باورم نمیشد. زمان چه چیز هایی را که به آدم نشان نمی‌دهد. آدم با چه کسانی که بعد سال ها برخورد نمی‌کند. بهتم را که دید ادامه داد:«وقتی نشستید شناختمتون. از رو تسبیح دور دستتون و نگاهتون. درسته ما درسخون شدیم ولی هنوز اونقد پول نداریم که چیزی مهمونتون کنیم پس لاقل این دسته نرگسارو از ما قبول کنید آبجی» لبخند زدم به صورتش. لبخندی که نمیدانم دقیقا چقدر عمقش را میشد از چهره ام تشخیص داد. دسته نرگس را از پسرک گرفتم. از داخل کوله پشتی ام کتاب محبوبم را در آوردم، به سمتش گرفتم و گفتم:«من این کتابو خیلی دوست دارم. اونقدری که تا این لحظه حاضر نشدم حتی از خودم جدا کنمش. ولی امروز میخوام بدمش به تو تا دست تو باشه از این به بعد. چون فکر میکنم صاحب لایقش رو امروز پیدا کردم. خوب بخونش، مثل درس هات. مطمئنم توش چیز های خیلی خوبی برای یادگرفتن پسر باهوشی مثل تو هست. این کتاب رو نگه دار و سال ها بعد که یک آدم موفق شدی یاد من بکن و ببین که من چقدر درست فکر میکردم که تو یک پسر چشم قشنگ باهوشی»
کتاب را از دستم گرفت. هیچ کداممان دیگر حرفی نزدیم. هردو به هم لبخند زدیم و رفتیم. من با یک دسته نرگس و او با یک کتاب...

چون میگذرد غمی نیست...

پارسال این موقع ها توی بیمارستان آواره بودم و همزمان درگیر خانواده و پسرکی که به شکل عجیبی مصمم بود برای پیش برد امر خیرش. امسال این موقع باز توی بیمارستان آواره ام و همزمان درگیر خانواده و پسرکی هستم که این روز ها دیگه قسمت گنده ای از قلبم رو به خودش اختصاص داده. از پارسال تا امسال تنها چیزی که فرق کرده این بوده که یک دلتنگی و دوری عمیق به دارایی های قلبم اضافه شده.


پی نوشت:

بذارید اعتراف کنم این روز ها حس میکنم آسایش چیزیه که فقط میتونه از من سلب بشه. حالا هر بار بسته به هر اتفاق یک میزان و یک اندازه‌ش. و من این روز ها سرگردون ترین، معلق ترین و کلافه ترینِ خودمم...

پی نوشت تر:

این شب ها وقتی بعد کلی بدو بدو بالاخره وقت میکنم بدن خستم رو روی زمین رها کنم به سقف خیره میشم و به آیده فکر میکنم. تنها چیزی که بهم انگیزه میده برای ادامه دادن و دووم اوردنِ این اوضاع بیخود اینه که به خونه ی نداشته مون فکر کنم و هر شب یک بخش ازش رو بچینم توی تصوراتم. امشب نوبت اتاق کوچیک مطالعه‌مون بود و الان که این هارو مینویسم حس میکنم چقدر اون اتاقِ پر از جزئیات اما در عین حال ساده رو دوست دارم...


جور دیگری!

این روزها هرکس که مرا می‌بیند می‌گوید:«عاشق شده‌ای!»، من لبخند می‌زنم و می‌شنوم:«جور دیگری نگاه میکنی، طور دیگری میخندی...»

من در خلوت میخندم و میخندم و میخندم و به هیچ کدامشان نمی‌گویم که مدتی‌ست هر شب قبل از خواب بذر عشق میان خاک و خل های دلم می‌پاشم و صبحش تو در تک تک سلول هایم جوانه میزنی.

میخندم و میخندم و میخندم و به هیچ کدامشان نمی‌گویم که این روز ها تویی هستم در جلد خودم وقتی تو در میان قلب من میتپی شبانه روز.

میخندم و میخندم و میخندم و به هیچ کدامشان نمی‌گویم که این روز ها تو در شریان های بدنم جاری میشوی و رشته های عصبی جانم هر لحظه یاد تو را میان مغز و نخاعم جا به جا می‌کنند و این تویی که میرسی و میشوی لبخند. تویی که میرسی و میشوی نگاه.


شب پیش بلندترین شب سال بود. بلند ترین شبی که نبودی. دیشب یک دقیقه بیشتر شنیدم که این روز ها جور دیگری ام و مثل همیشه لبخند زدم. دیشب اما لبخند و سکوت بی فایده بود. دیشب حافظ کار دستمان داد جانم! وقتی که در وصف حالم سرود:« به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد/ تو را در این سخن انکار کار ما نرسد» بعد من سرخ شدم. از اتاقی که تمام آجر هایش ولوله ی این روز ها جور دیگری بودنم، بود بیرون زدم. به حیاط پناه بردم. باران بر داغی گونه هایم بارید. لبخند زدم و زمزمه کردم:« هرآن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید...»

تیر خلاص

صداشو در نیارین ولی ؛

گوسفند یه عمر از گرگ میترسه اما آخرش این چوپانه که می‌خوردش...

بیا کمی هم خدا پرست باشیم!

راهی که پیچ و خمش تمامی نداشت، ناگهان ولی تمام می‌شود. عادت به رفتن، ناگهان دچار ماندنی عظیم می‌شود. جایی بعدتر از تمام این خیابان ها که از آن ها رد شدیم و زمانی دیرتر از تمام این سال‌ها که گذراندیم، زمانی هست و مکانی که در آن ناگهان باران می‌گیرد. نه. سیل می‌آید. نه... چیزی ریزش ناگهانی می‌گیرد که شاملو آن را به درستی «یقین بازیافته» می‌نامد و آن لحظه فرصت باشکوهی‌ست تا شادانه به خداوند اعلام کنی: «و شِئتُه اذ شِئتَ أن اَشائُه» و خواستمش وقتی تو خواستی بخواهمش...

خوب کتاب خوانیم!

من معتقدم همه ی آدم ها باید کتاب بخوانند. باید خوب کتاب بخوانند! شاید بپرسید خوب کتاب بخوانند دیگر چه صیغه‌ای است؟ خوب کتاب بخوانند صیغه‌ی خیلی مهمی‌ست. یعنی طوری کتاب بخوانند که وقتی ازشان سوال می‌پرسی بدانند از مطالعه چه نوع کتاب هایی لذت می‌برند. خوب کتاب خواندن یعنی اینقدر خوانده باشی که سلیقه ی مطالعه ای‌ت دستت آمده باشد. که نروی فلان قدر پول بدهی برای خریدن فلان کتابِ خفن تاریخی و بعد حتی حوصله هم نکنی که لای‌ صفحاتش را باز کنی. 

این ها را نه فقط برای بالا رفتن سرانه‌ی مطالعه و اشاره به اهمیت خودشناسی، که برای چیز دیگری می‌گویم. این ها را می‌گویم چون همین چند خط بظاهر ساده خیلی در زندگی موفق آدم ها نقش دارد. بله! درست خواندید. کتاب خواندن و خوب کتاب خواندن دقیقا میتواند ربط مستقیم به کیفیت زندگی شما داشته باشد. این ها را می‌گویم چون معتقدم:«هر انسان کتابی‌ست در انتظار خواننده‌اش»

بعد تو فکر کن آن خواننده در زمان انتخاب کتاب سلیقه ی مطالعاتی خودش را خوب نشناسد. بعد فکر کن که یک کتاب ادبیِ خیلی ارزشمند را بخرد. بعد فکر کن  وقتی کار از کار گذشته تازه چند صفحه اش را ورق بزند. بعد فکر کن این آدم کلا چیزی از ادبیات نداند و علاقه ای هم نداشته باشد که بداند. بعد فکر کن چقدر بد میشود!  یک کتاب عالی ادبی در دست کسی که هیچ علاقه ای به ادبیات ندارد درواقع برگه ی باطله ای بیش نیست! وحشتناک است نیست؟ سرنوشت آن کتاب ارزشمند گوشه ای خاک خوردن نمیشد اگر صاحبش خوب کتاب میخواند!

کتاب بخوانیم. خوب کتاب بخوانیم...

سرطانِ سرطانیان!

این ور را نگاه میکنی دختر جوان بی هیچ دلیل منطقی و علمی سرطان زبان گرفته. آن ور را میبینی از آزمایش مرد میان سال شوخی شوخی تشخیص سرطان معده داده اند. بالا. پایین. چپ. راست... خلاصه که این روز ها اطراف ما اوضاع خنده داری است. طوریکه اگر کسی بیاید و بپرسد:«ببخشید، شما؟» نگاهش میکنم و میگویم:«سرطانِ سرطانیان هستم»
یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan