دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

اینگونه باشیم

 بچه‌ی توی شکمش را برای خدا نذر کرده بود. گفته بود: «انّی نذرتُ لک ما فی بطنی محرّراً.» گفته بود من برای تو آزادش می‌کنم، برای بندگی تو. که فقط خدمتِ تو را بکند.

همیشه وقتی از کنارِ این آیه می‌گذرم صلابت و صداقت کلمات مادرِ مریم (س) لبریزم می‌کند. از خدا خواسته بود نذرش را قبول کند. خدا امّا نذر مادر را نه، خودِ مریم را قبول کرده بود. آن هم به بهترین وجه: "بقبولٍ حَسَن".  و پرورش او را خودش به عهده گرفته بود؛ اَنبَتَها نَباتاً حَسناً...

بله، این‌جوری‌هاست. وقتی خدا کسی را قبول کند، خودش عهده‌دارِ تربیتِ او می‌شود. وقتی یک نذر صادقانه باشد به صداقتِ کلامِ مادری که تنها کودکش را - هنوز نیامده – نذر خدا می‌کند.

این مثنوی حدیثِ....

صبح رفته بودم دانشگاه تربیت مدرس و از آن سمتش هم مرکز جامع پایان نامه که سمت ولیعصر است. هیچکس اجازه ی خارج کردن پایان نامه ها یا عکس گرفتن را ندارد پس از حوالی ظهر تا غروب مدام ورق می‌زنم و می‌نویسم.حوالی اذان مغرب از مرکز پایان نامه بیرون می‌زنم. هوا ملس است. باد آرام امتداد ولیعصر را قدم می‌زند و می‌پیچید بین خستگی عابر های پیاده. انگشت هایم درد می‌کند و کمرم گرفته. هوای خنک پاییزی را عمیق توی ریه هایم فرو می‌دهم و دست هایم را به سمت بالا می‌کشم و زیر لب می‌خوانم:«خوش اومدی پاییزِ خنکِ دوست داشتنیِ من» و تمام خستگی ها را دم در ساختمان جا می‌گذارم و لبخند زنان شروع به قدم زدن در ولیعصر پاییزی می‌کنم. 

این روز ها روز های سختی اند. روز های پر از فراز و نشیب و سر شلوغی. پر دلتنگی و اضطراب. میخواهم تا پایان ترم دوتا مقاله آماده کنم. یکی برای isi و یکی برای isc . دلهره ای عجیب تمام وجودم را گرفته. حرف استاد مدام داخل جمجمه ام تکرار می‌شود:«بیست سال آینده کجایی؟» به ده تا مقاله ی ترجمه نشده ای که از تربیت مدرس گرفته ام نگاهی می اندازم و آه میکشم. یاد حرف چند وقت پیشش می افتم:«گوش کن! میشنوی؟ صدای کلاغه. صدای کلاغ قشنگترین نوید پاییز میتونه باشه. دارن آماده باش میدن کلاغ ها...»

خسته ام. تارِ تار. حس لمس مقاله های زبان اصلی داخل دستانم منزجرم می‌کند. حالم از هرچه مقاله است بد می‌شود. می‌اندازمشان داخل کوله ی بادمجانی و روی اولین نیمکت می‌نشینم. سرم را بلند می‌کنم. درخت های بلند ولیعصر برایم دست تکان می‌دهند. لبخند می‌زنم به برگ های سبز متمایل به زرد و نارنجی شان. پسرک فال فروش کنارم می‌نشیند. «خاله. خاله. یه فال میخری؟» سرم را به سمتش می‌چرخانم و بی هیچ حرفی لبخند می‌زنم، چشم هایم را می‌بندم و یکی از پاکت ها را بر می‌دارم. بازش که می‌کنم پلک هایم داغ می‌شوند. یاد شبی می افتم که حافظ باز کردیم. «بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر/ کز آتش درونم دود از کفن برآید...»

بلند می‌شوم. می‌خواهم بروم اما پشیمان می‌شوم. به سمت پسرک برمی‌گردم و می‌گویم:«با یه بستنی موافقی؟» گل از گلش می‌شکفد. درحالی که به پهنای صورت می‌خندد با خجالت می‌گوید:«خواهرمم پایین پارکه. میشه اونم صدا کنم بیاد؟» با باز و و بسته کردن چشم تایید میکنم. می‌رود و بعد چند دقیقه دست در دست یک دختر بچه ی حدودا پنج شش ساله بر می‌گردد. دست دخترک را می‌گیرم و می‌گویم:«شعر بلدی؟» اولش خجالت می‌کشد اما بعد مدتی شروع می‌کند به شعر خواندن و دست در دست هم تا بستنی فروشی محبوبم می‌رویم.

برای پسرک یک معجون سفارش می‌دهم و برای دختر کوچولو یک کاسه پر از بستنی شکلاتی. دوتایی پشت میز نشسته اند و با دقت و ولع مشغول خوردن بستنی هایشان هستند. برای لبخند داخل مردمک هایشان لبخند می‌زنم و مقاله های زبان اصلی را از کوله بیرون می آورم، می‌گذارمشان روی میز و به بیست سال آینده ای که برای استاد گفته بودم فکر میکنم. به بیست سال آینده ای که کلی مقاله ی جور واجور زبان اصلی داشت. دفتر مشاوره داشت. یک میز دنج زیر یک پنجره ی نور گیر داشت با قفسه ی کتاب بزرگی پر از کتاب های مختلف که کتاب های یک طبقه اش اسم من را در دلشان داشتند. باغچه ی پر از گل های نژاد های مختلف داشت و...

به بیست سال آینده ام فکر میکنم. به سکوت آخر تعریف بیست سال بعدم. مقاله ها را داخل کوله می‌گذارم. با بچه ها خداحافظی میکنم و برایشان دست تکان می‌دهم. هوا دیگر مثل چند ساعت قبل تر ملس نیست. باد سردِ سوزداری می‌وزد، می‌پیچد لای چادرم و سرما تا مغز استخوانم می‌رود. امتداد ولیعصر را قدم می‌زنم. روی سکوت آخر حرف ها متوقف شده ام. به بیست سال آینده ام فکر میکنم. به تمام تلاشم برای قدم برداشتن به سمت آن اهداف. به بیست سال آینده ای که همه چیز دارد اما... اما هرگز تو را نخواهد داشت و از حس حضور مقاله های زبان اصلی داخل کوله ام تمام وجودم مور مور می‌شود...

حَوِل قُلُوبنا به بکاء علی الحسین (علیه السلام)

این شب‌ها آدم گوشه‌ی هیأت که می‌نشیند و غم‌های محرمی‌ش را آوار می‌کند روی گونه‌ها، ماجرای زهیر را که می‌شنود، قصه‌ی حرّ را، داستانِ سعیدبن‌عبدالله حنفی را، فقط یک آرزو از دلش برمی‌آید که بگوید: یالَیتنی کنتُ معهم فَافوزَ فوزاً عظیماً.

پای این آیه‌ها که بنشینی برایت تعریف می‌کنند «فوز عظیم» یعنی چه. می‌گویند یعنی همه‌ی زندگی‌ت را به معامله‌ با خدا مشغول باشی. لحظه به لحظه، توی همه‌ی انتخاب‌ها، پای همه‌ی لحظه‌ها، پای همه‌ی عاشوراهای کوچکِ زندگی‌ت، جان و مالَت را بدهی. همه‌ی زندگی‌ت به حالِ این جهاد و مجاهده بگذرد.

داشتم فکر می‌کردم این شب‌ها گوشه‌ی هیأت که می‌نشینیم، ماجرای زهیر و حرّ و حبیب را که می‌شنویم، دل‌مان که پر می‌کشد بگوییم یالَیتنی کنتُ معهم، باید دو دستی از خدا بخواهیم جان و جوانی‌مان هدر نشود. باید بخواهیم ما را بیاندازد رویِ خط این معامله‌ی دائمی. آدابِ معامله‌ی لحظه به لحظه با خودش را یادمان بدهد. باید بخواهیم آن رستگاریِ بزرگ را. 


إنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ

یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ

وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ

وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ

فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ

وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ

از این کابوس میترسم...

کاش کسی بیاید

و از این کابوس بدخیم

بیدارمان کند

بیاید و نجاتمان بدهد...


پی نوشت:

این روزا اگر بخوام برای کسی دعا کنم بی شک میگم الهی هیچوقت کابوس نبینی...


پی نوشت تر:

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو  آرام بگوید: 

خبری نیست

یا کاش کسی باشد  و آرام  بگوید:

دستان من اینجاست، ببین! دردسری نیست...

مهدی فرجی

چیزی قدر ∞

پسرک روبه رویم نشسته و مشغول صحبت کردن است. لابد با خودش فکر میکند من هم سرم را پایین انداخته ام و دارم دقیق به واو به واوِ حرف هایش گوش میدهم و برای خودم با چیز هایی که بخاطرشان خودش را فول آپشن میداند، رویا پردازی میکنم.
پسرک روبه رویم نشسته، تند تند حرف می‌زند و من به این فکر میکنم که معنای خوشبختی، خوشبخت کردن و خوشبخت شدن تا کجا تغییر کرده...

داری اشتباه میزنی داداش!

تو میخوای که عشق بهت ثابت کنه وجود داره؟

چه اشتباهی!

این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره...


اریک امانوئل اشمیت


پی نوشت:

جا نشستن و منتظر موندن

از خودمون شروع کنیم

برا صد هزارمین بار

مُدارا

نگاهم میکند و میگوید:«وایی خدا موهات چه بلند شدن دختر»

چشم هایم داغ میشوند. نفس عمیقی میکشم و تلخ لبخند میزنم.

یاد روزی می افتم که موهایم را دید. که خواست شانه بیاورم تا شانه شان بزند. یاد آن ساعتی که قرار گذاشتم موهایم را به نیت او بلند کنم. یاد تمام  صبح هایی که بعد شیمی درمانی برایش از روز هایی میگفتم که دوباره موهای مشکی اش در می آیند و بعد من میروم خانه شان و برایش تیغ ماهی میبافمشان. یاد روزی که توی مسیر برایش گلسر خریدم و او چقدر ذوق کرد. یاد آن صبحی که مادرش زنگ زد که خودم را برسانم بخش. یاد لبخند آخرش وقتی میگفت دلم براتون تنگ شده بود این مدت نبودید خاله و آن جمله اش که نا تمام ماند. "یادتون نره قول دادید.."

من که یادم نرفته بود قولم را ولی مثل این که او یادش رفته بود. یادش رفته بود باید قوی باشد. باید بجنگد. باید صبر کند تا من برگردم و موهایم بشود برای او. یادش رفته بود باید خوب بشود و نگذارد اسمش به لیست آدم هایی که سرطانِ لعنتی از من گرفته بود اضافه شود. یادش رفته بود آسمان قدر کفایت فرشته دارد و این زمین است که کم کم دارد خالی از فرشته ها می شود.

توی حیاط پشتی بیمارستان روی نیمکت آهنی روبه روی پنجره ی اتاقش نشسته ام و آفتاب مستقیم میخورد توی صورتم. در برابر نور مقاومت نمیکنم. دستم را جلوی چشم هایم میبرم و انگشتانم را از هم باز میکنم. از لای انگشت هایم به آسمان نگاه میکنم و حس میکنم او هم مثل همیشه مان دارد همین کار را میکند، فقط حالا من از روی زمین نور بازی میکنم و او از لای ابر ها. فرق خاصی ندارد.

چشمم به پرستار شیفت صبح می افتد که دارد وسایل اتاقش را عوض میکند و بیرون میبرد. بغص به گلویم چنگ میزند. آن مصراع قدیمی از گوشه ی ذهنم میگذرد:«حس میکنم که آدمِ از دست دادنم...» همین بین گوشی ام زنگ میخورد. نوشته:«مامان طه» درحالی که میخواهم دکمه ی وصل ارتباط را بزنم به این فکر میکنم که رویا بافی هایم با او چقدر دوام خواهد آورد...


کتاب نوشت:

مُدارا شهری‌ست میان صبر و تحمل. در مُدارا فقط باید زمان بگذرد. نه شوقِ تمام هست نه رنجِ نا تمام. مُدارا خانه ای است که شیشه های پنجره اش شکسته اما بوی غذا از آن به مشام می‌رسد... (محمد شیخی)

آرزویی که به آسمان رسید آخرش

با لحن پر گلایه ای پیغام فرستاده است: میخونی جواب کامنت نمیدی. سر شلوغ شدی!

با لحن معذرت خواهانه ای پیغام میفرستم: از کم سعادتیمه ببخش عزیز مهربون

و پشت بندش پشیمان می‌شوم از تغییر عکس تلگرام

میدانید من میگویم بعضی چیز ها وقتی برای آدم خیلی مهم می شوند که دغدغه مهمتری برای فکر کردن نداشته باشی. این که او هیچ وقت فرشته ای را ندیده، کنارش نفس نکشیده، پا به پای مادرش راهرو های بیمارستان را بالا و پایین نکرده و سر آخر بی آنکه بتواند به آرزوی آخرش برساندش از دستش نداده، شاید یک دلیل مهم این قضیه باشد که آنقدر وقت داشته که بنشیند و اینقدر دقیق شود که بداند حالا نمیدانم چند روزی می شود که وقتی کسی نظری بدهد و تو بخوانی اش،ـاو میتواند بفهمد که تو خواندی اش و جوابی نداده ای.

موهایم را شانه میزنم. به فرشته فکر میکنم. به بیان. به امروز صبح. به قابلیت جدیدش. به آخرین لبخند فرشته. به دنیا. به مادرش. به تمام روز هایی که کنار هم گذراندیم. به فردایی که دیگر او کنارمان نیست و به موهایی که روزگار مهلت نداد مایه دلگرمی و لبخندش شوند.


پی نوشت:

یک روز مفصل درباره ی این روز هایم، درباره ی فرشته و بهتر است بگویم فرشته ها برایتان مینویسم. اگر عمری باشد. تا آن روز عاشق و مهربان باشید، آدم های زندگی‌تان را بی توقع دوست داشته باشید و باور کنید همه چیز آنطور که ما فکر میکنیم نیست الزاما. خیلی از اتفاقات حتی قابل در نظر گرفتن هم نیستند، چه رسد به دغدغه شدن...


پی نوشت تر:

گاهی مرا نگاه كنی، رد شوی بس است

آنان كه بی كسند به يک در زدن خوشند...

حبیبِ حبیب...

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جدا بود، کارِ سختی نیست. کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاص‌تر از یک رسول برای راسل‌ش.

شرایط سخت که می‌شد، خدا خودش دلداری‌اش می‌داد. برایش به روز و شب قسم می‌خورد که تنهایش نگذاشته و از او ناراحت نشده. و الضّحی، و اللّیلِ اِذا سجی، ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/1-3) نازش را می‌خرید. عزیز بود برایِ خدا. به او می‌گفت آن‌قدر به تو عطا می‌کنیم که راضی بشوی؛ لسوف یُعطیک ربّک فترضی.(ضحی/5) از اخلاقش به وجد می‌آمد؛ اِنّک لعلی خلُقٍ عظیم. (قلم/4) به جانش قسم می‌خورد؛ لعمرک... (حجر/72) گاهی با رمزهایی با او حرف می‌زد. رمزهایی که هنوز هم فقط میانِ خدا و رسول مانده؛ الف، لام، میم. کاف. هاء، یا، عین، صاد. عین، سین، قاف... نگرانش می‌شد؛لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین. (شعراء/3) غصه‌اش را می‌خورد؛ ما انزلنا علیکَ القرآن لتشقی. (طه/2) می‌گفت که هوایش را دارد؛ انّا کفیناکَ... (حجر/ 95) تعریفش را پیش مؤمنین می‌بُرد تا قدرش را بدانند؛ عزیزٌ علیه ما عنتُم حریصٌ علیکم. (توبه/ 128)

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها خیلی هم غریب نیست وقتی محمّد صل الله علیه و آله، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید. این روزهای آخر ذی الحجه باید بنشینیم و آماده ی رسیدن ماه مردی باشیم که عزیزکرده‌ی خدا و حبیبش بود...

پی نوشت:
وقتی کارتان خیلی گیر است. وقتی میخواهید خیلی نگاهتان کند. صدایش بزنید "خدایِ حسین" مگر می شود کسی را به نام عزیز کرده اش خواند و دست خالی برگشت؟ سرتان را بیاندازید زیر و بگوییدش:«تو خدای حسینی...»

پی نوشت تر:
یک مصراعی هست که میگوید: «گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام.» وقتی به این جای داستان زندگی تان رسیدید اشتباه روی اشتباه نکنید. نا امید نشوید. دور نشوید. اینجای زندگی تان درست مثل آن بچه ای باشید که وقتی مادرش عصبانی از خراب کاری هایش دارد از پیچ راهرو به سمتش می آید، جای فرار به هر جای دیگری به سمت آغوش مادر ناراحتش فرار میکند. اینطور وقت ها خودتان را بیندازید توی بغل خدا. اینجور وقت ها وقت دور شدن نیست...

آمده ام تا تو بسوزانی ام

- این دفعه خبری از گوسفند نیست
- این دفعه باید خود اسماعیل رو داد
- و چقدر درد داره این اسماعیل کشی...

+ ببر
+ :)

نا مهربانِ من

باز هم پاییز
با مهر
نرم نرمک
دارد می رسد
راستی

||تو||
قصد
مهربان شدن
نداری ؟!

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan