دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

تا ابد بالای بالای این صفحه بماند!

یک عده را باید نگه داشت. نباید رها کرد به امانِ خدا تا ببینی قسمتت هستند یا نه! گاهی قسمت، دست گذاشته زیرِ چانه اش که ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می‌رود... سر به سرِ آدم میگذارد، دور میکند، قایم میکند پشتش و میگوید :«باد برد ..» تا ببیند چقدر دنبالش می‌روی، چقدر پی اش را میگیری که داشته باشی اش که نگذاری بی هوا برود. هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت! خودِ قسمت هم گاهی امیدش به آدم هاست و زیرِ لب میگوید:«چه بر سرِ بودنِ هم می‌آورید...» حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را گردنِ قسمت نیندازیم...

و خسف القمر...

ما از تو بغیر از تو نداریم تمنا؛ یا حسین

حلوا به کسی ده که محبت نچیدست

صدبار اگر علقمه را فتح کنم

هر بار دوباره تشنه بر میگردم...


این هارو حاج محمود خوند. و خدا رحم کنه فردای چیذر رو...

لَقد اِستَرحتَ مِن هَمَّ الدنیا و غَمَّها و بَقِیَ ابوکَ فَریداً وحیداً...

این اولین محرم است که نیستی. نیستی و روضه ی شب هشتم را چقدر روضه ی مجسم کرده برایمان، نبودنت. نیستی و با هر گریز مداح تنم میلرزد برای دلِ تنگِ حاج علی اکبر. نیستی و وقتی روضه به اینجایش میرسد چهره ی شکسته ی حاج علی اکبر می‌آید جلوی چشمم. روزی که جسم بی جانت را آوردند برایش و گفتند این جسم خسته با چشم، دندان و پهلوی زخم خورده همان جوان شاخ شمشادش است. دلم میخواهد تمام لحظه های معراج را از یاد ببرم. تو باید تا ابد همان حسینِ بالا بلندِ متبسم در ذهن ما بمانی. در ذهن پدرت... و الا زندگی سخت می‌شود. زندگی خیلی سخت می‌شود وقتی وجب به وجب دنیا تو را اینطور بیادش بیاورد. شب هشتم محرم رسیده. ضجه هایمان را زده ایم. گریه هایمان را کرده ایم. دلتنگی هایمان را برداشته ایم و آمده ایم و گوشه ی خانه کز کرده ایم و به دنیای بی علی اکبر فکر میکنیم. راستی چقدر دنیای وحشتناکی است دنیای بی علی اکبر ها. بگذریم. همه این ها را نوشتم که آخرش بگویم شب هشتم رسیده، نیستی اما چقدر هستی حسین.



حالا که همه چیز برعکس شده است اینجا. حالا که تو حسینی و پدرت علی اکبر. این شب هشتمی تو بیا و پدر دلتنگ و خسته ات را دریاب...

این روز ها که روضه مجسم اند...

رفته بودیم حرم. آخر شب بود که میان ولوله جمعیت عزادار و دسته ها از رواق اصلی بیرون آمدیم و به سمت خانه راه افتادیم. میانه راه بودیم که به یکی از کوچه های باریک اطراف حرم اشاره کرد و گفت:«دارن نذری میدن، برم بگیرم؟»  سری به نشانه تایید تکان دادم و باهم حرکت کردیم. جلوی در مسجد قدیمی که رسیدیم رفت داخل صف و من هم کمی آنطرف تر رفتم و گوشه ای ایستادم. همانطور که در سکوت سرم را پایین گرفته بودم و منتظر ایستاده بودم، هر یکی دو دقیقه در میان رو میکردم به سمت مسجد و باز سرم را زیر میانداختم. نمیدانم دقیقا چقدر  گذشته بود اما وقتی سرم را بلند کردم و به ورودی مسجد نگاه کردم، ندیدمش. نا خودآگاه چیزی درون قلبم فروریخت. انگار تازه متوجه تاریکی عجیب هوا شده باشم مضطرب چشم چرخاندم و...

همه جا به شکل عجیبی تاریک بود. تا به آن لحظه هیچ شبی را به آن اندازه تاریک بیاد نداشتم. چشم چرخاندم و در آن تاریکی هر طرفم مرد هایی را دیدم که مشغول کاری بودند. وحشت به جانم رخنه کرده بود. دلم میخواست از آن کوچه. از آن تاریکی از آن همه مرد به هرکجایی بگریزم. فقط میخواستم بدوم و دور شوم. ترسیده بودم. عجیب. خیلی عجیب. با آن همه ترس و وحشت گلاویز بودم که ناگهان صدایی از کنار دستم شنیدم که میگفت:«سادات ، خوبی تو؟» ناخودآگاه دستش را گرفتم و محکم در دست های یخ کرده ام فشردم. متعجب گفت:«چی شدی تو؟ چرا دستت شده یه تیکه یخ؟» بغضم گرفته بود. تمام توانم را جمع کردم و گفتم:«کجا رفتی یهو؟» دست هایم را گرفت و گفت:«رفتم داخل غذای نذری بگیرم دیگه. چی شده آخه؟» سرم را زیر انداختم و آهسته گفتم:«بریم ازین جا فقط همین»

میدانید. من نه در کشور غریب تنها مانده بودم. نه همه عزیزانم را از دست داده بودم. نه بین یک مشت نامرد گیر افتاده بودم. کسی دنبالم نمیکرد . من در شهر خودم در کوچه ای ایستاده بودم و میدانستم که او زود برخواهد گشت. مرد های اطرافم همه از روضه ی حضرت ارباب بیرون آمده بودند و هیچ نگاه هرزه ای بر وجودم سایه نیانداخته بود. من همه ی این ها را میدانستم اما برای لحظه ای از حس تنهایی در آن تاریکی بین آن همه مرد غریبه با تمام وجود ترسیده بودم و دلم آشنای مهربان خودم را میخواست که از این همه ترس به امنیت حضورش پناه ببرم.

جان عالمی به فدای اهل بیت تو حسین جانم. فدای زن ها و دخترکانی که بعد تو و مرد های بنی هاشم هیچ پناهگاه امنی نداشتند بین آن همه نامحرم چشم ناپاک در تاریکی شب آن صحرایِ بلا.  جان عالمی به فدای ترس و بی پناهی اهل بیت تو. جانِ عالمی...

بیا تا ابد لجبازی کنیم!

همه ی ما خواه ناخواه یک دخترک لجباز داریم که درونمون نفس میکشه. فرقمونم فقط توی اینه که یکسری هامون دست و بال اون دخترک رو باز تر میگذاریم و یکسری مون نه. منم از این دایره مستثنی نیستم. پشت تمام این صبوری ها، سکوت ها و مدارا کردن های خانمانه یک دخترک لجباز پا به زمین میکوبه توی وجودم. مثلا وقتی که کلافه از دنیا و آدم ها طول خیابون رو قدم میزنم و در جواب تویی که با نگرانی از پشت سر میگی:«بند کتونیت وا شده نمیخوای ببنیدیش؟ میخوری زمین ها» لجوجانه و بیخیال نگرانی هات درحالی که به راهم ادامه میدم، شونه بالا میندازم و میگم:«نچ حوصله ندارم فعلا. حالا بعد میبندمش» و تو از پشت با دست های مردونت بازوهای ظریفمو توی مشتت قفل میکنی، وقتی که ایستادم خم میشی و بند کتونی هام رو به پسرونه ترین حالت ممکن پاپیون میزنی و با لحن عصبانی میگی:«خیلی دیوونه و لجبازی دختر»

و من اعتراف میکنم توی این لحظه ها جای احساس پشیمونی ته دلم کیلو کیلو قند آب میشه و دلم میخواد همیشه لجباز ترین دختر این شهر بمونم...

این عناصرِ گوگولی

با دودلی خیلی خیلی زیاد صفحه ی پیام را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. یک نوع در هم تنیدگی احساسات  در وجودم پدید آمده بود. یک سمت دلم گواهی بازخورد خوب و راحت بودن میداد و یک سمتش آلارم رودربایستی و اگر سنگ رو یخ شدی بعد چی؟ خلاصه طبق معمول همیشه ام پرو پرو دلم را زدم به دریا، نوشتم و نوشتم و نوشتم و بعد هم ارسال.
بعد چند دقیقه نوتیف پیام جدید را که دیدم رسما داخل قفسه سینه ام حسینه ای برپا شد. قلبم در سینه میکوبید و میکوبید. با یک حس دوگانه ی عجیب پیام را باز کرد و شروع کردم به جواب دادن. کمی که حرف ها پیش رفت آن سمتِ بازخورد خوب لبخند زنان نگاهم کرد و گفت:«دیدی گفتم»
درست خاطرم نیست اما گمانم قبل تر هم درباره اش نوشته بودم. آن عنصر عجیب داخل جدول تناوبی عناصر خانواده شوهر را میگویم. حقیقتش تا قبل از ازدواج بی هیچ دلیل مستدلی حس میکردم برادر شوهر ها باید از اعضاء خیلی دوست داشتنی خانواده شوهر باشند اما از دیشب به این نتیجه رسیدم جزو: بی حاشیه ترین، بی آزار ترین، پایه ترین‌ و بامزه ترین عناصر هم هستند و خب در کل دمتان گرم :))


پی نوشت:
یک جور نوشتم بی آزار ترین عناصر هرکی ندونه فکر میکنه از بقیه اعضاء چقدر ازار دیدم :)))
( در همین حین مادر شوهرش صدایش میزند و میگوید:« بیا این دیگ مسی هارو بساب عرووس» :)))

فانتزی محقق کن کی بودی تو سید؟ :))

من همیشه معتقد بودم خوبی و بدی آدم ها و ارجحیتشان نسبت به هم هیچ ربطی به سید بودن یا نبودنشان ندارد. بقول مادر بزرگ:«چه بلالِ حبشی، چه سیدِ قریشی». اما خب بگذارید اعتراف کنم که همیشه در منتهی الیه تصوراتم دوست داشتم همسرم سید باشد. در واقع جزو فانتزی های ذهنی ام بود. و غدیر امسال حس لبخندی خوبی برایم به همراه داشت وقتی هم دخترِ حضرت زهرا بودم و هم عروسِ حضرت زهرا :)

صد درصد بی تضمین!

خسته از شرکت آمده بود و دراز نکشیده روی صندلی خوابش برده بود. از در اتاق که وارد شدم و غرقِ خواب دیدمش، بیخیال بیدار کردنش برای رفتن و دراز کشیدن روی تخت شدم. ملافه ی خودم را رویش مرتب کردم و خواستم از اتاق خارح بشوم تا راحت بخوابد که در مسیر بازگشتم به سمت در فکر شیطنت آمیزی به سرم زد، بنده هم خیلی مصمم زدم قدش :)) و شروع کردم به گشتن داخل کمد جادوییِ رنگی رنگی ام. بعد چند دقیقه همه چیز برای اجرای نقشه حاضر بود.

آقای هـ جیمی طبق عادت همیشه شان به محض ورود به اتاق من پیراهن بیرونی‌شان را در آورده بودند و زیر پوش به تن روی صندلی اتاق منتظر آمدن من همراه با لباس خانگی‌شان بودند که از قضا از شدت خستگی قبل رسیدن من خوابشان برده بود. بنده هم بعد از مرتب کردن ملافه چشمم افتاد به دست های عاری از هرگونه پوشش ایشان و خب  این فرصت را غنیمت شمردم برای خلق یک اثر هنری جاودانه. اصلا شما بگویید واقعا حیف نبود این فرصت ارزشمند را هدر بدهم؟ دی:

خلاصه روی سفیدی ناب بازو هایشان شروع به نقاشی کردن کردم. اول با ماژیک یک خانم خرگوشه ی متشخص نقش زدم و بعد برای آن خانم خرگوشته ی متشخص آقای باگزبانی ای کلاه مشکیِ شعبده بازی بر سر و یک قلب بزرگ در دست کشیدم. در مرحله بعد با دقت هرچه تمام تر با رنگ های مخصوصم رنگشان زدم و قلب داخل دست آقای باگزبانی را یک قرمزِ دلبرِ اکلیلی کردم و داخلش هم یک f بزرگ نوشتم. کار نقاشی ام که تمام شد با سرعت نور از صحنه گریختم.

روی تخت نشته بودم، کتاب میخواندم و خودم را آماده ی هرنوع ری اکشنی کرده بودم. حدود چهل دقیقه بعد از تمام شدن کار نقاشی ام آقای هـ جیمی از خواب بلند شدند. با دیدن من، این دخترکِ گوگولی و مهربان که خیلی آرام و متین روی تختم نشسته بودم و مشغول مطالعه شده بودم لبخند تحسین برانگیزی زدند و بابت ملافه تشکر کردند. بعد کش و قوسی به بدنشان دادند و سراغ لباس خانگی‌شان را گرفتند.

همه چیز با دقت مهندسی خیلی بالایی چیده شده بود. چوب لباسی حاوی لباس های خانگی را به در آن کمدی که دقیقا روبه روی آینه ی قدی اتاقم هست آویزان کرده بودم. طوری که جناب هـ جیمی بتواند خوب اثر هنری حک شده بر بازویش را در آیینه ببینید. با دست چوب لباسی را نشان دادم و وقتی به موقعیت رسیدند قبل از برداشتن لباس گفتم:«راستیی» برگشتند به سمتم و گفتند:«چی؟» ادامه دادم:«اون عکس جدیده رو دیدی زدم به آینه؟» برگشتن سمت آینه برای دیدن عکس جدید همانا و مواجه شدن با آن عزیزانِ عاشق همانا.

به حالتِ عمیقا خود را به بیخیالی زده، روی تخت نشسته بودم و منتظر بروز هر نوع واکنشی از قبیل: داد، بیداد، چشم غره شماتت، نصیحت و... بودم که ناگهان چیزی مثل بمب در اتاق ترکید. آقای هـ جیمی دستشان را به در کمد گرفته بودند و درحالی که از شدت خنده تقریبا رنگ لبو شده بودند تلاش داشتند چیزی به من بگویند اما خنده مانع بود. بعد گذشت دقایقی که آتش خنده هایشان فروکش کرد درحالی که همچنان آثار خنده برجا بود گفتند:«حقا که تو سادات خله ای. خدایی عاالیه این نقاشی. دمت گرم خستگی کل هفته از تنم رفت اینقد خندیدم.» من هم خیلی شیک و مجلسی طوری که انگار نه انگار تا دو دقیقه پیشترش هر احتمالی میدادم و داشتم فاتحه ی خودم را میخواندم گفتم:«ما اینیم دیگه. قابلی نداشت»

نشان به آن نشان که جناب هـ جیمی آخرش حاضر نشدند نقاشی را پاک کنند و با همان سر و وضع از خانه رفتند و چشم بچه های خوابگاهشان هم حتی به جمال اثر هنری من افتاد. از بعضی منابع خبری نقل شده که بعد دیدن آن اثر هنری بی همتا همگی هم اتاقی ها یک صدا گفتتد:«ای بدبخت سید، مشخصه عاشق شدی رفتی. کارت تموم شده دیگه» و کلی به حضرتشان بابت داشتن چنین همسر نقاش و هنرمندی تبریک گفتند و قرار شده کلاس آموزشی برای همسرانشان برگزار کنیم. خلاصه راهنمایی ای چیزی در این راستا خواستید بنده در خدمت هستم :)))

نیازمندی!

حرفای خوب بنویسید برام لطفا

از هر چیزی. از هر دری...

نقطه چین بس است

راستش را بخواهی تمام این مدت همه ی تلاشم را کردم برای فکر نکردن به این داستان. امشب اما حرف رفتن جلی به ایتالیا برای ادامه تحصیل مرا درست پرت کرد وسط چیزی که مدام از پذیرفتنش فراری بودم. امشب گریه ام گرفته. از آن گریه ها که میدانی حق گریه کردن برای آن چیزی که به این حالت انداخته را نداری. امشب گریه ام گرفته و برای تک تک اشک هایی که بی اجازه از من از چشم هایم فرو میریزند، عذاب وجدان دارم. نمیدانم چقدر سر از این جملات بی سر و ته در می آوری اما من همینقدر بی سر و تهم امشب. گریه ام گرفته و جلوی اشک ها را گرفته ام. نباید گریه کنم چون گریه کردن یعنی احساس و احساس خطرناک است. خیلی. خیلی. خیلی...

طریقتِ ما گون

دیشب سخت کلاهمون رفت تو هم. همیشه هم که نمیشه از شادی و خوشی و خوبی ها گفت گاهیم باید از چالش ها نوشت. داشتم میگفتم. دیشب سخت کلاهمون رفت تو هم درحدی که وقتی حاضر شدیم و از خونه پدری بنده به اسم گشت و گذار زدیم بیرون من فقط مثل این ماشین قدرتی ها با یه ناراحتی عمیق تند راه میرفتم و این حرکتِ ناراحت آلودِ وحشتناکِ سریع تا جایی ادامه پیدا کرد که سر آخر جناب هـ جیمی گفتن:«میشه آروم تر راه بری؟ نفسم گرفت بس که پشت سرت دوییدم» ولی من به راه خودم ادامه دادم چون من داشتم نمیدوییدم من فقط داشتم به شکل وحشتناک ناراحت راه میرفتم :| آقا هـ جیمی هم که برای اولین بار تو عمرشون منو ناراحت میدیدن هاج و واج مونده بودن و نمیدونستن چیکار کنن اصلا.

اصلش اینه که اصلا قرار نبود من تو اون شرایط با جناب همسر راه بیوفتم و برم بیرون اما از اونجایی که ما باهم عهد داریم هیچ کس جز خودمون از دلخوری ها و مشکلات زندگی‌مون خبردار نشه عین دخترای خوب لبخند زدم و با مامان و بابام خداحافظی کردم و گفتم میریم بگردیم باهم. تازههه وقتی مامانم از برگشتمون به خونه برای شام خوردن گفتن، با شادی غیر قابل وصفی گفتم شامم نمیایم چون آقای هـ جیمی قراره منو ببره رستوران مورد علاقم و مامانم کلی شماتتم کردن که این بچه طفلی رو اینقد اذیت نکن. این درحالی بود که من حتی یه قلپ آبم تو اون پنج ساعت نخوردم  :|

خلاصه جونم براتون بگه که ما پنج ساعت رفتیم بیرون و شخصا عین این پنج ساعتو مثل یه ماشین قدرتی راه رفتم و هیچی نگفتم تا برگشتن به خونه. من اصولا همین جوریم. وقتی خیلی ناراحتم جای گفتن هر حرفی، میزنم بیرون و راه میرم. اینقد راه میرم تا آروم شم. بعد که آروم شدم فکر میکنم و با طرف مقابلم حرف میزنم. امروز صبحم همین کارو کردم. به آقای هـ جیمی پیام دادم و گفتم شارژر لپ تاپشو جا گذاشته و اوشونم گفت یه کاریش میکنه بعد من به بی ربط ترین حالت ممکن درحالی که اصلا دلیلی نداشت چنین حرفی بزنم گفتم:«بابت رفتار دیشبم شرمنده» بعد تر بهش گفتم:«درسته دیشب اصلا شب خوبی نبود و من واقعا عمیقا ناراحت بودم ازت ولی باید یه چیزی رو بدونی» گفت:«چی؟» گفتم:«این که حتی توی بدترین حالت این رابطه هم دوسش دارم و معتقدم باهم درستش میکنیم همه این کاستی هارو»

میدونید من واقعا خیلی عمیق ناراحت شدم از اتفاقات دیشب. منی که اصولا خیلی دیر ناراحت میشم! این یعنی واقعا دیشب هیچی خوب نبود ولی با این که من هیچ نقشی تو خوب نبودنش نداشتم، رفتم جلو و معذرت خواهی کردم. الانم اصلا حس آدمای بدبختی رو ندارم که همیشه پیش قدم برای عذرخواهی میشن و خیلی خوشحالم. فردا وارد سومین ماهی میشیم که رسما تو دفترخونه ثبت شد ما زن و شوهریم. امروز پیام دادم به پیج محبوب گلفروشیم و یه گلدون خوشگل سفارش دادم و قراره فردا بره دم در شرکت آقای هـ جیمی. خب باید بدونید من در این لحظه به هیچ وجه احساس نمیکنم که یه آدم ضعیفم که دارم تمام تلاشمو برای کشیدن منت همسرم میکنم.

بنظرم این یه قانون خیلی مهمه تو زندگی مشترک. این که بدونیم پیش قدم شدن برای حل مشکلات و دلخوری ها معنیش ضعف نیست. و اگر بدونیمش  یعنی خیلی درست معنای تبدیل شدن به ما رو درک کردیم.  این یعنی میدونیم توی ما دیگه من و تویی راه نداره. یعنی بعد یه ناراحتی وحشتناک هم میشه جای کینه به دل گرفتن و کش دادن قضیه به این فکر کرد که:« دیشب چقدر در سکوت پشت سرم راه اومد و خسته شد.» شاید خیلی ها بگن نتیجه این رفتار پرو و وقیح تر شدن طرف مقابله اما من چنین عقیده ای ندارم. من تو تمام این سال های عمرم از گذشت و صبر نتیجه ای جز آرامش و روز به روز بیشتر شدن احترام در رابطه ها ندیدم. نتیجه اعتقاد بهشم این شده که من معذرت خواهی میکنم و در جواب میشنوم:«میدونم مقصر منم. تو باید ببخشی منو که همسر خوبی نیستم اما تلاش میکنم خوب تر باشم.»

راهی که هست!

مجنون اگرچه چندیست، دست از جنون کشیده

اما به او بگویید:

لیلا ادامه دارد...



پی نوشت:

فردا درباره مسابقه حرف میزنم

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan