دختری زیرِ درختِ انار...

"آخر میشوم آن انارِ لایقِ دستچینِ [تو] شدن "

تا ابد بالای بالای این صفحه بماند!

یک عده را باید نگه داشت. نباید رها کرد به امانِ خدا تا ببینی قسمتت هستند یا نه! گاهی قسمت، دست گذاشته زیرِ چانه اش که ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می‌رود... سر به سرِ آدم میگذارد، دور میکند، قایم میکند پشتش و میگوید :«باد برد ..» تا ببیند چقدر دنبالش می‌روی، چقدر پی اش را میگیری که داشته باشی اش که نگذاری بی هوا برود. هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت! خودِ قسمت هم گاهی امیدش به آدم هاست و زیرِ لب میگوید:«چه بر سرِ بودنِ هم می‌آورید...» حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را گردنِ قسمت نیندازیم...

دیوانه!

درحالی که با خنده و کشدار میگفتم:«من رفتمممم» برایش دست تکان دادم. نگاهش همانطور به من بود. از آن نگاه های عجیب غریب و مرموز طورانه. همچنان خنده کنان میرفتم و برایش دست تکان میدادم که گفت:«وا نمیستی نه؟» بلند بلند خندیدم و گفتم:«نچچچچ» چشم هایش را تنگ کرد. مرموزانه تر نگاه کرد و گفت:«وانمیستی دیگه؟» غش غش خندیدم و گفتم:«نعععع» همانطور که نگاه میکرد ناگهان شروع کرد آمدن به سمتم. از اول هم آخرش را میدانستم برای همین به محض دیدن بازخوردش شروع کردم به دویدن.

من میدویدم و او پشت سرم. آنقدر دویدیم که نفسم داشت میگرفت کم کم. از آخرین حربه ام استفاده کردم و درحالی که می ایستادم خودم را زدم به موش مردگی و نفس تنگی. در یک لحظه قرعه برگشت. بدو بدو خودش را رساند کنارم و گفت:«خوبی؟ نفست میاد؟» مستأصل شده بود و من هم به بدجنس ترین حالت ممکن هیچ حرفی نمیزدم از حقیقت ماجرا.

همانطور که نفس نفس میزدم دستم را گرفت و ادامه داد:«د حرف بزن دختر. چته؟ میتونی نفس بکشی؟» وقتی سکوتم را دید دست پاچه مشغول سرچ کردن شماره ی اورژانس در ذهنش بود که دیگر نتوانستم ادامه بدهم و شروع کردم به خندیدن. هاج و واج نگاهم کرد. اوایل باورش نمیشد اما بعد از چند دقیقه درحالی که سعی میکرد آرامشش را حفظ کند گفت:«تو دیوانه ای دختر. سکتم دادی. میفهمی؟ باور کرده بودم جدا. خیلی بدی خیلی...»

بغلش کردم و سرم را از پشت به سمت صورتش کج. مظلومانه گفتم:«آقاا اجازه؟ میشه مارو ببخشید؟ آقاا ما بخدا دختر خوبی ایم. آقا بخدا شیطون مارو گول زد. آقا شما همیشه میگید خدا خیلی مهربونه بنده هاشو میبخشه هرکاری هم که بکنن. آقا یعنی شما نمیخواید مارو ببخشید؟ آقاا اصلا دلتون میاد. آقاااا»

تمام سعیش را میکرد که ابهت مثلا همراه با ناراحتی آمیخته با عصبانیتش را حفظ کند اما نشد که نشد. شروع کرد به خندیدن و گفت:«تو واقعا دیوونه ای» درحالی که به نشانه ی عذرخواهی بقول خودش حق النساء صورتش را میبوسیدم گفتم:«اصلا کی خواست عاقل باشه، هان؟» لبخند زد و گفت:«هیچ وقت به عاقل شدن فکرم نکن حتی. هیچ وقت...»


پی نوشت:

داستان آشنایی با واژه حق النساء از جایی شروع شد که من یه شب به حضرتشان گفتم چقدر بالای ریشت مو هست! بیا برات مرتبشون کنم بابا. و ادامه دادم: میخوای با موچین بگیرم موهاشو برات که ریشه هاش سست شه و دیگه کم کم، کم شه اصلا؟ اون بنده خدا هم بی خبر از همه جا گفت حق النساء خودتونه اختیار دارید و در راستاش درد ها کشید و سکوت کرد دی: یعنی طوری که فشارش افتاد وسطاش :))) ولی خب لازم به ذکره که الان واقعا موی های روی گونه هاشون به شدت کم و سست شده و خط ریشی ساخته شده براشون بس نگو 😎

گیس گلابتون

به آسمون نگاه میکنم و میگم:« اگه یه روز خورشید قهر کنه و از شهرمون بره چی میشه؟ اگه دیگه دم دمای صبح وقتی هوا خنکه و باد مهربون دست میکشه رو سر ابرا، نخواد طلوع کنه!» نگاهشو از  آسمون میگیره، به صورت غمگینم از این تصور نگاه میکنه و میگه:«خورشید هیچ وقت جای دوری نمیره.» نگاهش میکنم و میگم:«چرا؟» با دستش تار موی افتاده روی صورتمو کنار میزنه و میگه:«چون خورشید خانم هرجا هم که بره دلش برای دخترک گیس گلابتونش تنگ میشه و زود بر میگرده اینجا پیش ما.» با شونم میزنم به بازوشو میگم:«دیووونه» 

نسیم آروم دوروبر آب چرخ میخوره و موجای کوچیک درست میکنه. همونطور که نشستیم روی سنگِ بزرگِ سردِ خاکستری، چشامو تنگ میکنم و سعی میکنم خورشیدو بگیرم لای انگشتام. یکم که میگذره با ذوق میگم:«بیبین، ببین! خورشید داره از بین انگشتای من طلوع میکنه» میخنده. دستاشو حلقه میکنه دورمو میگه:«خورشیدِ آرزوی منی، گرم تر بتاب» ریز ریز میخندم و میگم:« تو چرا شاعر نشدی با این طبع روانت؟» دستمو میگیره توی دستش و میخونه:«خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعرِ توست»

سرمو بلند میکنم. آفتاب پر نور تر از هر وقتی چشامو میزنه. از ته دل میخندم. ما میریم. دریا میمونه، باد، خورشید و یه ردپا روی ماسه ها...

کمی رفع ابهام

سلام :)

بچه ها چون خیلی هاتون بعد پست چند روز پیشا پیام دادید درباره کانال لازم دونستم بیام یه توضیحاتی بدم. بله من کانال دارم. یه مدت غیر فعال بود و حالا باز مدتیه دارم مینویسم داخلش. ولی نه چیز خاص و بدردبخوری مینویسم توش هم این که فقط چهارده تا ممبر داره :)). بعدم من عادت نداشتم هیچ وقت کسی رو دعوت کنم به کانالم هرکی اومده خودش پیدا کرده ومنت گذاشته سر من و اومده.
پس اصلا بحث نخواستن و فرق گذاشتن نیست واقعا. حضور شما باعث افتخار منه اگر با همه شرایط بالا که توضیح دادم بازم میخواید بیاید پیام خصوصی بهم بدید تا بهتون آدرسشو بدم.

keep calm!

پیام داده: فلان چیزی که تو کانالت نوشتی رو میدونم به اون دلیل نوشتی. اف و بوق و فلان و آره و اینا بر تو که اینقد پست و بوووق و فلان و آره و اینایی. بلاک اند ریپورت

لبخند میفرستم براش و به گفتن این جمله که: "سوء تفاهم شده" اکتفا میکنم.


ولی جدا کی وقت کردیم اینقدر پر از نا مهربونی و قضاوت بی جا بشیم؟

سلام مهر مهربون :)

بعد بیست و یک سال این اولین اول مهریه که نیاز نیست بعنوان یک محصل پنج صبح از خواب بیدار شم‌ دوش بگیرم موهامو همونطور خیس خیس پشت سرم گیره بزنم و به محض باز کردن در خونه باد خنک پاییزی بخوره تو صورتم و تند تند کتونی هامو پام کنم و کولمو بندازم رو دوشم و برم پی بدو بدو های خیس و خنک پاییزی.
و خب سرشار از احساسات متناقضم بابتش :)

و خسف القمر...

ما از تو بغیر از تو نداریم تمنا؛ یا حسین

حلوا به کسی ده که محبت نچیدست

صدبار اگر علقمه را فتح کنم

هر بار دوباره تشنه بر میگردم...


این هارو حاج محمود خوند. و خدا رحم کنه فردای چیذر رو...

لَقد اِستَرحتَ مِن هَمَّ الدنیا و غَمَّها و بَقِیَ ابوکَ فَریداً وحیداً...

این اولین محرم است که نیستی. نیستی و روضه ی شب هشتم را چقدر روضه ی مجسم کرده برایمان، نبودنت. نیستی و با هر گریز مداح تنم میلرزد برای دلِ تنگِ حاج علی اکبر. نیستی و وقتی روضه به اینجایش میرسد چهره ی شکسته ی حاج علی اکبر می‌آید جلوی چشمم. روزی که جسم بی جانت را آوردند برایش و گفتند این جسم خسته با چشم، دندان و پهلوی زخم خورده همان جوان شاخ شمشادش است. دلم میخواهد تمام لحظه های معراج را از یاد ببرم. تو باید تا ابد همان حسینِ بالا بلندِ متبسم در ذهن ما بمانی. در ذهن پدرت... و الا زندگی سخت می‌شود. زندگی خیلی سخت می‌شود وقتی وجب به وجب دنیا تو را اینطور بیادش بیاورد. شب هشتم محرم رسیده. ضجه هایمان را زده ایم. گریه هایمان را کرده ایم. دلتنگی هایمان را برداشته ایم و آمده ایم و گوشه ی خانه کز کرده ایم و به دنیای بی علی اکبر فکر میکنیم. راستی چقدر دنیای وحشتناکی است دنیای بی علی اکبر ها. بگذریم. همه این ها را نوشتم که آخرش بگویم شب هشتم رسیده، نیستی اما چقدر هستی حسین.



حالا که همه چیز برعکس شده است اینجا. حالا که تو حسینی و پدرت علی اکبر. این شب هشتمی تو بیا و پدر دلتنگ و خسته ات را دریاب...

این روز ها که روضه مجسم اند...

رفته بودیم حرم. آخر شب بود که میان ولوله جمعیت عزادار و دسته ها از رواق اصلی بیرون آمدیم و به سمت خانه راه افتادیم. میانه راه بودیم که به یکی از کوچه های باریک اطراف حرم اشاره کرد و گفت:«دارن نذری میدن، برم بگیرم؟»  سری به نشانه تایید تکان دادم و باهم حرکت کردیم. جلوی در مسجد قدیمی که رسیدیم رفت داخل صف و من هم کمی آنطرف تر رفتم و گوشه ای ایستادم. همانطور که در سکوت سرم را پایین گرفته بودم و منتظر ایستاده بودم، هر یکی دو دقیقه در میان رو میکردم به سمت مسجد و باز سرم را زیر میانداختم. نمیدانم دقیقا چقدر  گذشته بود اما وقتی سرم را بلند کردم و به ورودی مسجد نگاه کردم، ندیدمش. نا خودآگاه چیزی درون قلبم فروریخت. انگار تازه متوجه تاریکی عجیب هوا شده باشم مضطرب چشم چرخاندم و...

همه جا به شکل عجیبی تاریک بود. تا به آن لحظه هیچ شبی را به آن اندازه تاریک بیاد نداشتم. چشم چرخاندم و در آن تاریکی هر طرفم مرد هایی را دیدم که مشغول کاری بودند. وحشت به جانم رخنه کرده بود. دلم میخواست از آن کوچه. از آن تاریکی از آن همه مرد به هرکجایی بگریزم. فقط میخواستم بدوم و دور شوم. ترسیده بودم. عجیب. خیلی عجیب. با آن همه ترس و وحشت گلاویز بودم که ناگهان صدایی از کنار دستم شنیدم که میگفت:«سادات ، خوبی تو؟» ناخودآگاه دستش را گرفتم و محکم در دست های یخ کرده ام فشردم. متعجب گفت:«چی شدی تو؟ چرا دستت شده یه تیکه یخ؟» بغضم گرفته بود. تمام توانم را جمع کردم و گفتم:«کجا رفتی یهو؟» دست هایم را گرفت و گفت:«رفتم داخل غذای نذری بگیرم دیگه. چی شده آخه؟» سرم را زیر انداختم و آهسته گفتم:«بریم ازین جا فقط همین»

میدانید. من نه در کشور غریب تنها مانده بودم. نه همه عزیزانم را از دست داده بودم. نه بین یک مشت نامرد گیر افتاده بودم. کسی دنبالم نمیکرد . من در شهر خودم در کوچه ای ایستاده بودم و میدانستم که او زود برخواهد گشت. مرد های اطرافم همه از روضه ی حضرت ارباب بیرون آمده بودند و هیچ نگاه هرزه ای بر وجودم سایه نیانداخته بود. من همه ی این ها را میدانستم اما برای لحظه ای از حس تنهایی در آن تاریکی بین آن همه مرد غریبه با تمام وجود ترسیده بودم و دلم آشنای مهربان خودم را میخواست که از این همه ترس به امنیت حضورش پناه ببرم.

جان عالمی به فدای اهل بیت تو حسین جانم. فدای زن ها و دخترکانی که بعد تو و مرد های بنی هاشم هیچ پناهگاه امنی نداشتند بین آن همه نامحرم چشم ناپاک در تاریکی شب آن صحرایِ بلا.  جان عالمی به فدای ترس و بی پناهی اهل بیت تو. جانِ عالمی...

بیا تا ابد لجبازی کنیم!

همه ی ما خواه ناخواه یک دخترک لجباز داریم که درونمون نفس میکشه. فرقمونم فقط توی اینه که یکسری هامون دست و بال اون دخترک رو باز تر میگذاریم و یکسری مون نه. منم از این دایره مستثنی نیستم. پشت تمام این صبوری ها، سکوت ها و مدارا کردن های خانمانه یک دخترک لجباز پا به زمین میکوبه توی وجودم. مثلا وقتی که کلافه از دنیا و آدم ها طول خیابون رو قدم میزنم و در جواب تویی که با نگرانی از پشت سر میگی:«بند کتونیت وا شده نمیخوای ببنیدیش؟ میخوری زمین ها» لجوجانه و بیخیال نگرانی هات درحالی که به راهم ادامه میدم، شونه بالا میندازم و میگم:«نچ حوصله ندارم فعلا. حالا بعد میبندمش» و تو از پشت با دست های مردونت بازوهای ظریفمو توی مشتت قفل میکنی، وقتی که ایستادم خم میشی و بند کتونی هام رو به پسرونه ترین حالت ممکن پاپیون میزنی و با لحن عصبانی میگی:«خیلی دیوونه و لجبازی دختر»

و من اعتراف میکنم توی این لحظه ها جای احساس پشیمونی ته دلم کیلو کیلو قند آب میشه و دلم میخواد همیشه لجباز ترین دختر این شهر بمونم...

این عناصرِ گوگولی

با دودلی خیلی خیلی زیاد صفحه ی پیام را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. یک نوع در هم تنیدگی احساسات  در وجودم پدید آمده بود. یک سمت دلم گواهی بازخورد خوب و راحت بودن میداد و یک سمتش آلارم رودربایستی و اگر سنگ رو یخ شدی بعد چی؟ خلاصه طبق معمول همیشه ام پرو پرو دلم را زدم به دریا، نوشتم و نوشتم و نوشتم و بعد هم ارسال.
بعد چند دقیقه نوتیف پیام جدید را که دیدم رسما داخل قفسه سینه ام حسینه ای برپا شد. قلبم در سینه میکوبید و میکوبید. با یک حس دوگانه ی عجیب پیام را باز کرد و شروع کردم به جواب دادن. کمی که حرف ها پیش رفت آن سمتِ بازخورد خوب لبخند زنان نگاهم کرد و گفت:«دیدی گفتم»
درست خاطرم نیست اما گمانم قبل تر هم درباره اش نوشته بودم. آن عنصر عجیب داخل جدول تناوبی عناصر خانواده شوهر را میگویم. حقیقتش تا قبل از ازدواج بی هیچ دلیل مستدلی حس میکردم برادر شوهر ها باید از اعضاء خیلی دوست داشتنی خانواده شوهر باشند اما از دیشب به این نتیجه رسیدم جزو: بی حاشیه ترین، بی آزار ترین، پایه ترین‌ و بامزه ترین عناصر هم هستند و خب در کل دمتان گرم :))


پی نوشت:
یک جور نوشتم بی آزار ترین عناصر هرکی ندونه فکر میکنه از بقیه اعضاء چقدر ازار دیدم :)))
( در همین حین مادر شوهرش صدایش میزند و میگوید:« بیا این دیگ مسی هارو بساب عرووس» :)))

فانتزی محقق کن کی بودی تو سید؟ :))

من همیشه معتقد بودم خوبی و بدی آدم ها و ارجحیتشان نسبت به هم هیچ ربطی به سید بودن یا نبودنشان ندارد. بقول مادر بزرگ:«چه بلالِ حبشی، چه سیدِ قریشی». اما خب بگذارید اعتراف کنم که همیشه در منتهی الیه تصوراتم دوست داشتم همسرم سید باشد. در واقع جزو فانتزی های ذهنی ام بود. و غدیر امسال حس لبخندی خوبی برایم به همراه داشت وقتی هم دخترِ حضرت زهرا بودم و هم عروسِ حضرت زهرا :)

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ ...
.
انارِ کالِ باغِ همسایه ام
که هیچکس
هوسِ چیدنش را نمیکند...
..
|وَ اجْعَلْ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّماً |
|و دل مرا سرگشته و دیوانه ی عشق و محبت خود قرار ده|
...
دهخدا را که قدم بزنی خواهی دید:
متیم .[ م ُ ت َی ْ ی َ ] (ع ص )
رام و منقاد، مشتاق و دردمند، مقلوب از عشق.
من خلاصه در اینم...
....
سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
......
جوری زندگی کنیم که بزرگترین لطفمان در حقِ مردم، [مرگمان] نباشد (نهج البلاغه)
.......
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود ...
.......
ایدئولوژی من [محبته] وقتی پیامبر دینم پیغام آور مهربونیه :)
Designed By Erfan Powered by Bayan